به دادم «نرس» اى عشق
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

همان بارانى همیشگى تنم است ولى باد مى پیچد توى تنم. سوز پاییز آخرین برگها را از شاخه ها مى ریزد. ماشینم کثیف شده و خودم مثل کلاغ سیاه غم زده اى کنار درختى منتظر ایستاده ام. چشمم به مردمیست که مى آیند و دستهایشان پر از غذا و خالى از عشق است. چشمهایشان از اشک هنوز مرطوب است و حالا دارند با قدمهاى سریع به خانه برمى گردند. همه چیز تمام شده. صداى خش خش برگها نگاهم را با خودش مى برد تا سر درخت. چه کم برگ پاییزى روى درخت مانده، غصه ام مى شود. پاییز تمام شده، همه چیز تمام شده و من دیشب کابوس دیدم. تقصیر قرصهاى آبى نبود. بخاطر آن همه اشک نریخته سرم درد گرفته بود. نوحه خوانها ناله هایشان را براى بار هزارم تکرار مى کنند. دلم از سنگ شده ولى گریه ام نمى گیرد. به برگهاى زرد نگاه مى کنم. یک باد دیگر که بیاید این درخت تا بهار، برهنه خواهد ماند. من در بارانى سیاهم مى لرزم. روز اما زیبا و درخشان است. پشت برگها و شاخه هاى خشک، خورشید جا خوش کرده. کلاغى کنارم فرود مى آید: "قار قار" مى گویم: " مى دانم عزیزدلم، اما کاریش نمى شود کرد." کلاغ مى پرد و من تنها مى مانم. بچه ام از ته کوچه پیدایش شده، کلاهش سرش نیست و مى خندد به دیدنم. دلم مى خواهد پرواز کنم به طرفش، اما کلاغ غمگین و ناقصى هستم، غصه دارم و بال ندارم، ایستاده در سیاهى سنگینم منتظرش مى مانم.