روز هشتم
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک - پسرک زور مى زند که بخواند. در کوچه، در خیابان، روى وبلاگم، روى صفحات کتابها... همه چیز برایش شده کلمه، تازه دارد جادوى خواندن را کشف مى کند. دیروز صفحه وبلاگم باز بود و خواند: " روز" بعد "ن"، " گ" را دیگر بلد نبود و همانجا گیر کرد. روى "گ" روزنگار مادرش. فکر کردم به همین زودى مى تواند بیاید، بنشیند روى پایم و بریده بریده نوشته هایم را بخواند و بپرسد: "رسوب یعنى چى؟ آوار یعنى چى؟ چرا اینقدر نوشته اى درد؟ " آن وقت چه باید بگویم؟

دو - مى گوید: " عجب صداى پر انرژیى خانم مهندس!" خوشم مى آید. عصر پاییز است. کلاه سرم گذاشته ام و خط چشمم روى صورتم کهنه شده است اما یک لبخند جانانه به درخت چنارى که از کنارش رد مى شوم مى زنم و فکر مى کنم چقدر این حرفهاى کوچک خوشمزه خوب است.

سه -  زن امروز حرف زدنش نمى آید. ده دقیقه در سکوت کنارم مى نشیند و با دستگاه گرد کوچکى گودى کمرم را ماساژ مى دهد. همه حرفهاى نگفته ام جمع شده روى لبم و زن آشکارا دلش نمى خواهد گوش کند، دو سه بار تلاش مى کنم و آخر تسلیم مى شوم. حواسم را مى دهم به شمردن دایره هاى سرد و کوچکى که پشت کمرم مى کشد.

چهار - تا میدان مى روم بعد به این نتیجه مى رسم که گوشواره لازم دارم. پیاده برمى گردم تا وسطهاى خیابان. تا مغازه اى که دوستش دارم مى روم و یک گوشواره پروانه اى با نگینهاى آبى برمى دارم. پروانه بالهاى گرد و کوچک آبى دارد و من فکر مى کنم فردا قایم مى شوم پشت رنگ آبى.

پنج - فردا سه شنبه است. من انگار سه شنبه ها را دوست دارم. نه؟ فردا من و پروانه هاى آبى مى رویم سرکار و توى راه تصمیم مى گیریم که سه شنبه را دوست داشته باشیم یا نه؟

شش- من گاهى گیر مى افتم روى نوشتن از افسردگیها، گاهى دلم مى خواهد وقت نوشتن کرکره هاى دنیایم را بکشم و اصلا باور نکنم نور هست چه برسد به نوشتن از نور. گاهى تقصیر هورمونهاست. گاهى تقصیر جاى خالى بزرگ یک دوست است. این بار، تقصیر هورمونها نیست.

 هفت - جایى یکى نوشته بود: " قایم شدم لابلاى موهات." چقدر این جمله را دوست داشتم. دلم مى خواست من هم مى شد لابلاى موهاى کسى خودم را پنهان کنم. دلم مى خواست تا کسى به حلقه هاى مویش نگاه مى کند یاد من بیفتد و بعد فکر کند کجا هستم؟ زیر باران راه رفته ام ؟ اشکم بالاخره بند آمده یا هنوز دارم مثل احمقها اشک مى ریزم؟ دلم مى خواست یکى برایم بنویسد که هشت روز است که قایم شده اى لابلاى موهام.

هشت - ...