هر سه سه شب سه شنبه شب
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

از شرکت بیرون آمدم. داشتم قدم مى زدم و فکر مى کردم شال گردن قرمزم چه به پاییز مى آید. حواس دلم را پرت کردم به برگها، به گربه سفید و زرد،  به خنکى خوب ظهر پاییز. از دور اول جرثقیل آبى را دیدم و بعد مورانوى بزرگ بژ را. صبح فکر کرده بودم ماشین را کنار روفوژ وسط خیابان نگذارم، دیروز دیده بودم پلیس ماشینها را جریمه کرده بود. ماشینم بر بلوار بود. اما ماشینى که صبح صحیح و سالم کنار خیابان پارک کرده بودم حالا نصف صندوق عقب و گلگیرش له شده بود و کج وسط بلوار بود.

زنى با شال قهوه اى تا دویدم طرف ماشینم آمد طرفم و گفت: " آخ خانم ببخشید ماشینتو درب و داغون کردم!" شوکه زل زدم به ماشینم و زن و بعد فکر کردم بچه ام را کى از مدرسه بردارد؟ زن حالا آمده بود کنارم و داشت مى گفت که سرش گیج رفته و نفهمیده چى شده که زده به ماشین من و ماشینهاى عقب و جلوى من. حالم گرفته شد. پاییزم فروکش کرد. پروانه هاى آبى پشت موهایم قایم شدند و من فقط فکر کردم ماشین راه مى رود؟ نمى رود؟ چه کار کنم بدون ماشین؟ سینا؟ تا گیجى بگذرد و زنگ بزنم به مادرم که برود بچه ام را از مدرسه بردارد و زنگ بزنم به امیر که خودش را برساند. زن تند و تند مى گفت ببخشید و من به ماشینم نگاه مى کردم.

دنبال جرثقیل و مورانوى بژ و زنى که مدام مى گفت ببخشید رفتیم تا میدان شهرک. پلیس موتور سوار شوخیش گرفته بود. گفت "چقدر آشفته اى خانم؟ حالا فرار که نکرده، همه چى درست مى شود." بغضم را قورت دادم و فکر کردم قرار بوده اتفاق بدترى برایم بیفتد لابد. همین که سر تیر تقدیر گرفته به ریو سرمه اى، به همین طفلکى که چه همه به جاى من مجازات شده و صدایش در نیامده.

فکر کردم اتفاق است دیگر. امیر دیگر رسیده بود و من آرام گرفتم. امیر به در له و لورده باک نگاه کرد و از پلیس پرسید: " منفجر نشیم؟" من اصلا فکر نکرده بودم ماشین ممکن است منفجر شود. حالا امیر و مامور داشتند مى خندیدند. من نشستم پشت ماشینم در سرماى عصر و فکر کردم شاید هم تقصیر پروانه هاى آبى نباشد که ماشینم اینطور شده، اتفاق است دیگر. سه شنبه سرد بود و سنگین. ۵ ساعت تمام ایستادم و لرزیدم و فکر کردم به تمام سه شنبه هایى که از سرم گذشته، فکر کردم و نگاه کردم به دل و روده بیرون زده و نقره اى رنگ ماشینم و فکر کردم سالمم، سه شنبه را از سر گذرانده ام و زنده ام. فکر کردم سه شنبه هاى بهترى هم داشته ام و هوا سرد شد و آفتاب غروب کرد و افسر پلیس براى امیر درد و دل کرد و من سردم شد، سردم شد و سردم شد تا خود غروب.