Everybody wants to be a cat*
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

نشسته بودم روى صندلى پلاستیکى آبى و داشتم با موبایل حرف مى زدم. درست روبروى ماهى فروشى بازار روز فرمانیه. گربه سفید و سیاه از لبه باغچه پرید روى صندلیها و بدون ترس آمد تا کنارم. روى صندلى کنارى نشست و زل زد به من، بعد یکى از پنجه هایش را گذاشت روى زانویم. انگار بخواهد بگوید درست مى شود همه چى، سخت نگیر، برو خدا را شکر کن که در این زمستان سرد یک گربه سفید و سیاه روى صندلى پلاستیکى آبى نیستى. گربه سبیل سفیدش را زد به پالتوى سیاهم و بعد هر دو پنجه اش را گذاشت روى پاى چپم، گفتم: " کجا پیشى؟" مردى در ماهى فروشى را باز کرد و از صداى در، گربه ام دوید و فرار کرد. به آدم پشت تلفن گفتم: " مثل من تنها بود." جوابم را داد؟ شاید طعنه زد که گربه هم نشدیم، یادم نیست. با کلاه بافتنى سرمه ایم زل زدم به شیداى توى شیشه هاى ماهى فروشى. چقدر دلم مى خواست یک گربه باشم با چشمهاى زرد و براى زمستانم پناه بیاورم به غریبه هاى مهربان با کیسه هاى خرید بزرگ. چقدر دلم مى خواست گربه باشم و فکر نکنم، سینوزیت نداشته باشم و تمام غصه ام همین گذراندن زمستان سرد تهران باشد. 

* song from Aristocats