گفتى پرنده ها چند تا بودند؟
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

خوابم نمى برد و بى خود و بى جهت دارم به پرنده ها فکر مى کنم. پرنده هایى که روى لبه اسکله نشسته بودند رو به شب دریا. نمى دانم آن پرنده ها واقعا آنجا بودند یا من بودنشان را تصور کرده ام؟ یادم نمى آید. یادم مى آید که تصویر پرنده ها جلوى چشم من مى رقصید. پرنده، آن همه پرنده، اگر دیدنشان خیال نباشد. من آن شب یک شال نازک انداخته بودم روى شانه هایم. شال آبى بود انگار یا صورتى؟ نه این را هم یادم نیست. یادم هست که استانبول زیر نور ماه مى رقصید، یا خیال من مى رقصید یا کشتى. چرا دارم به آن شب فکر مى کنم؟ دلم مى خواهد بدانم پرنده ها واقعا آنجا بوده اند یا من بودنشان را خواب دیده ام؟ خوابم نمى آید. دراز کشیده ام سر دلم را شیره مى مالم. مى  خواهم فکر نکند به استانبول، حواسش را پرت کرده ام به پرنده ها، هیسسسسسس، شما هم به روى دلم نیاورید!