«به دادم برس اى عشق!»
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

دلم مى خواهد بنویسم. کلمه ها نوک انگشتانم گیر کرده اند. خوابم نمى برد. خواب دستهایش را زده زیر چانه اش و چپ چپ نگاهم مى کند! مى گوید: " قپى نیا! آدمش نیستى." مى دانم آدمش نیستم. مى دانستم. براى همین زل زده ام به ته مانده خودم. کلاه بافتنى پسرم را سرم کرده ام. قهوه ایست با خطهاى سفید و قهوه اى سوخته. همدان که بودیم پیکان داشتیم، بابا یادمان داده بود که بگوییم رنگش قهوه اى سوخته است. حالا مى گویم قهوه اى سیر. تازگیها کشف کرده ام که   سگ جانتر از آنى هستم که به نظر مى رسم!  انتظار ندارید که نصفه شبى با این سردرد سینوزیتى براى خودم نوشابه باز کنم؟ نه؟ سردردهاى این لعنتى از ناکجا و در اوج یهویى سرم هوار مى شود و مستقیم مى زند به چشمهایم. اما به جاى اینکه وادارم کند به استراحت مى اندازدم به وراجى. دارم از زور خواب مى میرم و باز دارم مى نویسم و کلاه بافتنى پسرم را تا روى ابروهایم کشیده ام، فایده اى هم ندارد. چشمهایم را هم که ببندم، خوابِ خواب هم که باشم. مادرم، یک پسر هفت ساله، یک سینوزیت نو و یک کلاه بافتنى دارم که براى سرم کوچک است. سرم را کوبیده ام به سنگى و جایش، لعنتى، خوب نمى شود. مگر قرار نبود امسال من سال خوبى باشد آقاى یونیورس - سلام آیدا- ؟نصف سال رفته و من دارم براى خودم لالایى مى گویم و خوابم نمى برد. پسرک که بچه تر بود مى رفتم بغلش مى کردم و کمى از خوابش را مى دزدیدم تا خوابم ببرد. بزرگ شده حالا، خوابش را مثل پدرش محکم مى چسبد و به من نمى دهد. من هذیانهایم را مى نویسم و نه سردرد خوب مى شود و نه دلتنگى. فقط عقربه هاى لعنتى مى روند جلو و من خسته تر مى شوم. مى شود فردا کسى دعوایم نکند؟ کسى نپرد بهم؟ کسى ایمیل بى ربط نزند؟ مى شود فردا فقط نوازش ؟ یا این بار سنگ از آسمان مى بارد؟ باید بروم خودم را زیر شنل نامرئى هرى قایم کنم، بدجورى خسته ام.