35 سال منهای 18 روز
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دلم می‌خواست این شهر یک جایی داشت که اسمش می‌شد ساختمان سی و خورده‌ای سالگی. سی و خورده‌ای ساله‌ها می‌شد که بروند آنجا. اول ورزش کنند. بعد بنشینند وردل هم هی از سی و خورده‌ای سالگی حرف بزنند و هی سرشان را تکان بدهند و «آها منم همینطور!» بگویند. بعد مغازه‌هایی داشت که لباسهایش به تن سی و خورده‌ای ساله‌های تپل هم قشنگ بود. بعد یک رستوران بود که توش غذاهای سبک و خوبی می‌شد خورد. دکتر هم بود. روانشناس. یک مرکز کامپیوتر. فکر می‌کنم پارک هم می‌شد که داشته باشد. با یک آبنمای بزرگ که صدای آب داشته باشد و دنیا را غرق کند توی ذره‌های ریز آب که پرواز می‌کنند. توی ساختمان سی و خورده ای ساله‌ها آدمهای کوچکتر یا بزرگتر را راه نمی‌دادند. نمی‌شد اصلا. سنسور داشت. بوق می‌زد. سر و صدا راه می‌انداخت و بی‌آبرویی می‌کرد.

...

می‌شد که همه اینها هم نباشد که نیست و یکی، یک دوست، جا مانده باشد از آن همه‌ای که رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند. یک دوست که می‌شد برایش تعریف کرد که چرا آسمان بعضی روزها خاکستری می‌شود و هر چقدر هم که عینکت را برداری و شیشه‌هایش را پاک کنی، فرقی نمی‌کند. یک دوست که تو را بلد بود که بلد نیستی قصه‌هایت را قایم کنی و می دانست که دیگر از این همه آدمی که نقابهای «من خوبم!» ، «همه چیز عالی‌ست!» به صورتشان زده‌اند، عقت می‌گیرد.