« تو اى نایاب، اى ناب، مرا دریاب، دریاب»
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٦  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

در زندگى چیزهایى هم هست به خدا! مثلا؟ شبى با دوستان که آنقدر با هیجان حرف بزنى که آخر شب خسته باشى و دیگر حال حرف زدن نداشته باشى، مثلا شبتر در کنار تو  و صداى باران خودش را بکشد و با هم یادمان بیاید که چقدر باران لازم داریم، مثلا آن وقتى که حبابهاى ریز جایى حوالى پشت گردنت را قلقلک بدهد و دنیا بچرخد و محو شود، مثلا وقتى دوستت تعریف مى کند بال زدنهاى پروانه اى  نوزادش توى شکمش شروع شده و تو آن حس عجیب و خلسه آور یادت بیاید، مثلا جایى حوالى امشب که باران ببارد و من فکر کنم خدا را شکر که زنم، که یک وقتى پروانه کوچولویى را احساس کرده ام که جایى در درونم بال زده و بعد این پروانه کوچک شده بچه ام، خدا را شکر که زنم که بلدم سر دوستم داد بزنم و داد بزنیم و تمام این داد زدنها از عشق باشد و آخر سر بخندیم و هر کسى را که راه حل داد مسخره کنیم که "اداى مردها را در نیار!"، خدا را شکر که زنم و سهمم از دنیا و حبابها و پروانه ها بیشتر است و خدا را شکر که زنم و در شهرم باران مى بارد و صداى نفس آدمهایم سکوت شبم را مى شکند، خدا را شکر که زنم و با آمار گرفتنهاى دوستم ریسه مى روم و فکر مى کنم جایى در این شب بارانى تمام ونوسیهاى امشبم مى خزند در گرماى مریخى کنارشان و فکر مى کنند سخت نباید گرفت، زندگى همین است دیگر. همین ملغمه امید و عشق و پشیمانى و خنده هاى دوستانه و صداى باران و دیکته هاى بدخط کلاس اولیها و شنیدن صداى نفس کشیدن آدمهایى که دوستشان دارى. بگذار یک امشب، دنیا را آب ببرد.