از لحاظِ «مرا بخاطرت نگه دار» و هیه!!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، مهندسانه ، من و پسرم

نقشه هاى تاسیسات مکانیکى را ولو کرده ام روى میز پذیرایى و دارم نگاهشان مى کنم. پسرم کنارم روى میز نشسته و دارد دیکته مى نویسد. مى گویم: " امروز باز باران مى بارد." و خط مى کشم  روى کانالى که از مسیر اشتباهى عبور کرده. مى گویم: " در را  بستم." غر مى زنم: " ریز بنویس!" دنبال کانالهاى برگشت هوا مى گردم. مى گویم:" زمستان سرد است." مى پرسد: " چرا دارى روى نقشه هاى خودت خط مى کشى؟" مى گویم: " نقشه هاى خودم نیست. مهندس تاسیسات نقشه هاى من را مى گذارد زیر دستش و کانالها را مى کشد." مى گوید: " آها! چى بنویسم؟" مى گویم: " در آسمان ستاره اى نیست." و براى مهندس تاسیسات مى نویسم که لایه ى مبلمان در نقشه ها خاموش باشد. پسرک مداد قرمزش را دراز مى کند:" بتراش!" روان نویس صورتى را مى گذارم روى میز، مداد قرمز را مى تراشم. اشاره مى کند به نقشه ها و مى پرسد: " این چیه مامان؟" مى گویم: " هواساز است، بعدا برات توضیح مى دم." با مداد قرمز "اى" ، " ستاره اى" را مى نویسد. مى گویم: " من زمستان را دوست دارم." اگر "پ" را خوانده بود مى گفتم پاییز را دوست دارم. اگر "گ" را خوانده بود "برگ"ها در دیکته اش با باد مى رفتند. اما حالا فقط زمستان است و مدرسه نرده دارد و انار بامزه است. بماند که دیروز گفتم و نوشت: " از ابرم، بارانِ ستاره مى بارد." هر دیکته پسرک براى من یک ماجراست. یک اتفاق خوب. پایین دیکته را امضا مى کنم، دیگر رسیده ام به نقشه هاى آبرسانى و هنوز باران مى بارد و در آسمانمان تا دلت بخواهد ابر هست و ستاره اى نیست.