«وقتى میاى صداى پات از همه جاده ها میاد»
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

صداى اذان صبح مى آید. گیج و منگ روزهاى هفته را مى چینم کنار هم و فکر مى کنم امروز چند شنبه است؟ داشتم خواب مى دیدم ولى خوابم یادم نیست. دلم چیزى نمى خواهد: هیچ مطلق. انگار همین که پسرک از بینى نفس بکشد و نه از دهان و سرحال باشد براى امروزم بس است. سردرد خفیف دیشبى در شقیقه هایم جا مانده. چیزى باید مرا به امروزم ببندد. ناى شروع کردنش را ندارم. اذان تمام شده، همسایه بالایى هنوز دارد دوش مى گیرد. دلم مى خواهد بخوابم ویک جاى دیگر بیدار شوم. مثلا کجا؟ نمى دانم. حتى نمى دانم دلم چه مى خواهد و این خطرناک است. باید موهایم را باز کنم. باید به شالهاى رنگى فکر کنم. باید با گوشواره آبى آشتى کنم. باید بهانه اى پیدا کنم. همه اش تقصیر هایده است با آن ترکِ آخر شبش.    دلم آن تصویر را مى خواهد. تصویرِ آمدنى که آنقدر بزرگ باشد که هیچ دغدغه اى در آن جا نگیرد. یک وقتى اینطور عاشق بوده ام اما مگر چقدر دغدغه داشت بیست و خورده اى سالگىِ لوسِ بى خیالم؟ عشق را باید یک بار هم به زبان سى و خورده اى سالگى ترجمه کرد تا ببینم "شین"ى که دیروز پسرم یاد گرفته بنویسد کجایش جا مى گیرد.