زیر پل ضرابخانه ساعت ٩ صبح
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

تمام راه هایده خواند و من بغض کردم. وسط اتوبان همت بودم که با یک تکان پرت شدم به دنیاى واقعى. دیدم که یک ماشین ٢٠۶ کوبیده به سپر عقب ماشین امانتى بابا. داد زدم سر راننده ٢٠۶، سردم بود. برگشتم توى ماشین. پلیس که رسید، پیاده شدم و زل زدم به عقب ماشین. توى دلم گفتم: "دندت نرم!" دخترکم که اشکهایش را تمام کرده بود گفت: " تقصیر هایده بود!" پلیس گفت :" راننده مینى بوس مقصر است!"  مینى بوس؟ مینى بوس به آن گندگى را ندیده بودم که زده بود پشت ٢٠۶ و ٢٠۶ زده بود پشت سمند قولتشن بابا. بابا گفت: " وایستا تا کروکى بکشن!" ماشین خودم اگر بود، مى رفتم. چیز مهمى نشده بود اما سپر ماشین امانتى ترک برداشته بود و دیگر ترکهاى قلبم به نظر آنقدر هم وحشتناک نمى آمد. امیر گفت: " بازم؟" منشى شرکت گفت: " تصادف؟" دخترکم چشمهاى اشکى را با شال یاسى پاک کرد و بینى اش را بالا کشید. پلیس گفت: " فقط خودرو سمند مقصر نیست!" بله، تقصیر من نیست، تقصیر خانم هایده است، اصلا به هایده چه که بخواند" اى که تویى همه کسم" اصلا یعنى چه که کسى بدون دیگرى نفسش بگیرد! یکى بیاید من و خانم هایده و سپر ترک خورده سمند بابا را از وسط اتوبان همت جمع کند. بیخود مى خواند که " اگه تو رو داشته باشم به هر چى میخوام میرسم" به خدا دارد زر مى زند...