«بازآى و دل تنگ مرا مونس جان باش»
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

وبلاگهاى متروک، دردناکند. مثل خانه کهنه اى مى مانند با درهاى باز، با پنجره هاى از چهارچوب در آمده و با کرکره هایى که در باد صداى  قیژ قیژ ترسناکى مى دهند، با ظرفهاى نشسته روى میزهاى خاک گرفته ... من نمى توانم بفهمم که چطور کسى مى تواند درِ خانه اش را اینطور باز بگذارد و خانه را با همه متعلقاتش رها کند و برود. در این ترک کردن، چیزى از جنس برگشتن هست. اگر بدانند که برنمى گردند مى شود یک یادداشت گذاشت، خداحافظى کرد، آدرس ایمیلى داد و تمام. اما این وبلاگها که در آخرین پستشان خبر از تولد دو سالگى بچه اى هست و تمام یا حرف از هراسى هست و تمام یا بچه هاى کسى را ازش دور کرده اند و تمام و ... همه منِ خواننده، منِ دوست را مى کشاند به سرک کشیدن تا کى باز بهاره از افکارش بگوید و طاهره از احساسات ناشناخته اش بنویسد و مانا برگردد به طعم به یاد ماندنى بودن و سولماز دوباره کوکا لایت شود و ... منِ دوست، هنوز امیدوارم که یک روز دوباره یک عدد یک کوچک در گودر به من یادآورى کند که یکى که من هنوز دلم نیامده از لیستم حذفش کنم دوباره چیزى نوشته، مثل مرجان که ماهى، سالى یک بار چیزى باز مى نویسد.  در این سالهاى همزیستى عاشقانه ام با وبلاگها، باعث و بانى شروع وبلاگ نویسى چند نفرى از دوستان دور یا نزدیک شده ام. آنقدر عاشق وبلاگ و نوشتن بوده ام که وسوسه شان کردم که دریچه خودشان را داشته باشند. خواستم بگویم مسببِ پست اول وبلاگهایى بوده ام، نمى دانم چند تا. اما فقط یک وبلاگ هست که مسببِ پست آخرشم و این عدد یکى که  جلوى اسم این وبلاگ نمى آید هنوز دردم مى آورد. دلم مى خواهد تمام نشده باشد. دیوانه است دلم. گاهى چیزهاى عجیبى مى خواهد.