«...و سحرگاه از یک بوسه دیگر به دنیا خواهد آمد.»*
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر
 
یک - بعضى حرفها، گفتن ندارد. مى گوید: " تو انتخابتو کردى." جمله اش خبرى است و من دارم فکر مى کنم در دل فروغ چه مى گذشت وقتى به پرى کوچک غمگینى فکر مى کرد که شب از یک بوسه مى میرد. چه تصویر دردناک و زیبایى دارد این شعر و من این پرى را مى شناسم . فقط اینکه پرىِ من، فقط مى میرد انگار. پرىِ من، مرگ مکرر است. 
 
دو- چشمهاى پسرک به دیدن معلمش برق مى زند. من هم این زن را دوست دارم. امروز  پسرک وسط پنج خط دیکته پنج بار مدادش را انداخت زمین. خانم معلم گفت: " هیچ کس به اندازه من از کارش لذت نمى برد." تشکر کرده بودم ازش و گفتم که مى دانم کارتان سخت است با این وروجکها. 
 
سه - ابرم را در آینه دیدم. ابرم آرامش نداشت. ابرِ توسىِ من با ابر آبى مى رزمد. ابرم، برنده باشد، از آسمان ستاره اى برمى دارم... 23 آذر 91
 
 
* فروغ فرخزاد - تولدی دیگر