سگی که فقط یک سگی بود.
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

یک دسته هفت هشت تایی سگ یک دفعه آمدند  وسط اتوبان. داشتم 120 تا می رفتم. بچه عقب ماشین خوابیده بود. تمام اتوبان شد سگ. آهسته می رفتند. به صف. انگار ناظمشان داد زده بود که مرتب باشند. عقب نمانند. جلو نزنند. پایم را فشار دادم روی ترمز. ماشین نایستاد. سگ سومی توی صف از صدای ترمزم ترسید و برگشت. سگ دومی جلو دوید. بین سگ دومی و سومی یک جا باز شد به اندازه ماشین. فرمان را چرخاندم و رد شدم. باورم نمی شد که نزده‌ام به سگ‌ها. فکر نکردم که اگر با آن سرعت می‌زدم ماشینم داغان می‌شد، چپ می‌کردیم و یا شاید بلایی سرمان می‌آمد. فکر نکردم به بچه‌ام که عقب ماشین خوابیده بود. فکر کردم که نمی‌خواستم جان یک حیوان را بگیرم. جان یک موجود را که می توانست راه برود. بدود. باشد. خواب بچه‌ام آشفته نشد. سگ زنده مانده بود. سگ، فقط یک سگ بود. یک سگ بی صاحب در بیابانهای اطراف زنجان. سگی که شاید امروز نه، فردا زیر یک ماشین دیگر می رفت. اما سگ زنده بود. زنده ماند. آنها که جان یک آدم را می گیرند چطور زندگی می کنند؟ چطور راه می روند ، نفس می کشند و توی آینه به خودشان نگاه می کنند؟