«این آخرین شامه، شمعا رو روشن کن...»
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک - مدرسه تعطیل شده، سه سال است به خودم و پسرم قول داده ام که یک روز برفى را بمانم خانه. برف بازى کنیم. مادرى کنم. با هم لم بدهیم روى کاناپه و چاى داغ بخوریم. پسرم را بغل کنم و پت و مت تماشا کنیم. ناهار خانگى درست کنم برایش. فکر نکنم به این که ترافیک را برف وحشى مى کند. فکر نکنم که آى نکند یکى بیاید بزند به ماشین. فکر نکنم به بیرون آمدن از خانه. یک روز برفى را مى خواهم زنِ خانه باشم. همان مادرى که حواسش به ساعت آب میوه و ناهار بچه اش هست. همان مادرى که سایه اش در آینه هاى من جامانده و خودش در دفتر نقشه هاى فاز دو مى کشد و فکر مى کند به جزئیات اتصال لبه بام و کف با عایق حرارتى.

  دو - از طبقه یازدهم از خیابان برفى هرمزان عکس گرفتم. چند سال است که برف براى من همین عکسهاست و از دور تماشا کردنش.  ماشینم را که کنار آرایشگاه پارک کردم، دختر و پسرها دو طرف خیابان ایستاده بودند و به هم برف پرتاب مى کردند. ماشین سیاه و دراز را پارک کردم کنارشان. پیاده شدم. موبایل و پنل ضبط و کیف بزرگم به دست. فکر کردم سالهاى دانشکده اگر بود حالا غرق برف شده بودم، اما جوانهایى که برف بازى مى کردند کارى به کار زنِ خسته با کلاهى تا روى ابروهایش و کیف بزرگ و ماشین سیاهش نداشتند. هیچ وقت فکر نمى کردم در حسرت یک گوله برف ماندن هم معنى داشته باشد. 

 سه - حالا که سه روز مانده همه افتاده اند به صرافت تمام شدن دنیا. شش ماه پیش به على ر. گفتم اینقدر نوشابه نخور با هر وعده غذا، پوکى استخوان مى گیرى. گفت دنیا دارد تمام مى شود و فقط شش ماه مانده. آنقدر زنده نمى مانیم که پوکى استخوان بگیریم. باورش به تمام شدن دنیا تکانم داد. شش ماه اخیرم، شبیه هیچ کدام از ماههاى دیگرم نبوده. جراتش را نداشتم که بروم ریو و از پایین پاهاى مجسمه غول آساى مسیح شهر را تماشا کنم اما استانبولم را زندگى کرده ام. جراتش را نداشتم که تا صبح خیابانهاى شهر را گز کنم اما شبانه هایش را دیده ام. در همین تهرانم یک عالمه درخت پاییز زده را از بالاى بالا نگاه کرده ام و فکر کرده ام به عشق. اما جرات و شهامت من، جراتِ خاک گرفته ى یک زن نیمچه محافظه کار سى و خورده اى ساله بوده. دنیا اگر تمام شود در حسرت کارهاى نکرده و جرات ناتمامم و این همه راه نرفته دق خواهم کرد.

 چهار - برف پشت پرده هاى طلایى است و پسرم دارد بیدار مى شود. امروز سر کار نمى روم. برف را زندگى کنم که حسرت این یکى به دلم نماند. آمدیم و دنیا تمام شد.

پنج - دیروز براى خودم گل نرگس خریدم. بوى نرگس با بوى بربرى تازه قاطى شد. در ترافیک برفى غروب تمام راه  با پسرم بربرى  خوردیم. بچه اى که گلها را مى فروخت، کمى از پسرم بزرگتر بود. پسرم با تعجب به این بچه ها نگاه مى کند. نرگس به دست دوید توى خانه که "بابا گلدون بده، مامان گل خریده!" از دم در گفتم:" اون لیوان نه! گلدون داریم." گلدان ظریف و باریک را حسین کادوى عروسى آورده است. امروز روى میز صبحانه گل نرگس داریم.

شش - ناسا گفته دلتان قرص! گفته دنیا تمام نمى شود. دانش زندگى را چه بیمزه مى کند . من اما فرض مى کنم دنیا قرار است تمام شود، تو هم همین را فرض کن. کسى هست که باید بغلش کنى و بگویى خیلى خیلى خیلى دوستش دارى؟ معطلش نکن دیگر، سه روز که بیشتر نمانده. گور پدر ناسا، آمدیم و دنیا تمام شد و حسرتِ حرفهاى نگفته به دلمان ماند. حسرتِ کارهاى نکرده را نمى گویم، که دنیا به هم مى ریزد و بالاخره یک نیم نگاه محافظه کارِ شرقى هم باید داشته باشیم که آمدیم و تمام نشد!

هفت - اگر بدانم، مطمئن هم باشم دنیا تمام مى شود امروز برفى را با پسرم برف بازى مى کنم. فردا را مى روم سرکار. چهارشنبه وقت دکتر آلرژى داریم. پنجشنبه شب یلدا را مهمانى گرفته ام. یک جایى این وسطها باید به کسى، کسانى بگویم که خیلى دوستشان دارم. که مى میرم برایشان اصلا!  کسى از ساعت دقیق تمام شدن دنیا خبر دارد؟