روز یکى مانده به آخرى
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟ ، روزهای من

دیروز شال سبز سرم بود با خط " اى عشق همه بهانه از توست" امروز پناه بردم به قرمز. دیگر از سبز و بنفش و آبى کارى برنمى آمد. دختر توى آینه با شال قرمز هم خوشحال نبود. زل زده بود به جوشهاى ریز و اخم کرده بود. روزم را ترافیک خط خطى کرده بود و از صبح هى گفتم: " بترکى تهرانم! بترکى راحت شوم از این همه ماشینهایت!" توى خیابان یک سمند سریرِ سیاه دیدم. لنگه مالِ بابا. راننده اش به دیدن من چنان ذوق زده شد که انگار از آسمان بشقاب پرنده اى ظاهر شده با وعده دنیایى بهتر. وعده اى که در کار نبود. زن اخمویى بودم که داشتم هندزفرى موبایل را مى زدم توى گوشم و فکر مى کردم آخر کر مى شوم بس که حرف مى زنم با این گوشى. همت شلوغ بود، کیپِ کیپ. دفتر که رسیدم، همکار کنارى گفت: "در چین شمع نایاب شده، همه در حال عبادت و نیایشن!" بعد پرسید: " اگه راس راسى بدونین روز آخر دنیاس چیکار مى کنین؟" فکر کردم مى زنم بیرون. مى روم خانه مانا و مى گویم: " پر کن پیاله را!" آن وقت صبحِ سرِ کار، دلم همین یک کار را مى خواست. بعد همه یادشان رفت که روز یکى مانده به آخر دنیاست و یکى شروع کرد رندر گرفتن، یکى چک و چانه زدن با مهندس سازه و من هم شروع کردم به پیاده کردن داکتهاى تاسیسات روى اسلبهاى سازه. چقدر به ریشم بخندند در آن دنیا؟ نه؟ اصلا فکر کنید موضوع انشا داده باشند: "روز یکى مانده به آخر عمرتان را چگونه گذراندید؟ به نام خدا، همانطور که مى دانید و آگاه هستید تاسیسات نقش مهمى در ساختمان دارد. من در این روز عزیز مسیر لوله هاى فاضلاب را تا همکف دنبال کردم، ناهماهنگیها را گزارش داده و خطاى میلیمترى اسلب سازه را هم اصلاح کردم. به امید روزى که داکتهاى تاسیسات در نقشه هاى اسلبها جا نیفتند. با تشکر. مهندس شیدا ا." فرشته روى شانه چپم ریسه رفته، احمق!