توقف بیجا مانع کسب است!
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠  کلمات کلیدی: حسود خانم

دختر دو تا انگشتر را گرفته بود دستش و داشت به فروشنده مى گفت:" حالا من چطورى انتخاب کنم؟" فروشنده پوف نامحسوسى کرد و خودش را زد به نشنیدن. داشتم راهم را باز مى کردم که برسم به فروشنده، به دختر گفتم:" ولى این دو تا که عین همن!" دختر همانطور که دو انگشتر دستش بود گفت:" آخه مى دونى من خیلى حساسم، دیوونه ام اصلا!" گفتم: " هر دوشو دستت کن!" یکى از انگشترها را به انگشت میانى دست چپ کرد و دومى را به انگشت میانى دست راست. دستهاى سفید و تپل با انگشتهاى کوتاه را گذاشت جلویم: "حالا کدومش؟" یکى از نوارهاى تزئینى روی انگشتر دست چپ شاید نیم میلیمتر پهنتر بود. گفتم: " این یکى، چون این قسمتش پهنتر است!" گفت: " راست میگى، چه دقتى!" نگفتم که حاصل یک عمر اتوکد کار کردن به جز گودى کمر و سیاه شدن زیر چشمها، دقت میلیمترى پیدا کردن هم هست. لبخند زدم یعنى که بله، خودم هم مى دانم که عجب موجود دقیقى هستم و خیالى ندارم جز تشخیص اختلاف دو تا انگشتر عینِ عینِ هم در دستهاى زنى که نمى شناسمش.

زنها چنان طلا مى خریدند که انگار آمده اند فروشگاه شهروند و دارند ماکارونى و رب گوجه فرنگى مى خرند: " اینم بده! اونم مى خوام! از این یکى با زمردشم بده!" من داشتم گوشواره ها را امتحان کردم و توى مغزم موجودى حساب سامانم را با گرم طلا ضرب مى کردم و مى رسیدم به عددهاى بى ربطى با سه رقم اعشار. دختر دیگرى که همه فروشنده ها را به اسم کوچک صدا مى زد گفت: " مگه این گوشواره رو نمى خواستى؟" گفتم: " سنگى که مى خوام رو نداره، منم حساسم آخه، دیوونه ام اصلا!" دختر تپل انگشترش را خریده و از مغازه رفته بود. خودم را گرفته بودم که کسى نفهمد از عروسیم به این طرف اولین بار است که پایم را تنهایى گذاشته ام توى طلافروشى. فکر کردم چه بى خیالند این زنها و خوش به حالشان، براى من همیشه مقیاس پول وصل شده به ساعتهایى که پشت کامپیوتر گذرانده ام، یک طلاى دو گرمى یعنى سى و خورده اى ساعت پاى کامپیوتر. باید یک روز به مادرم بگویم دختر را اینقدر تلخ بزرگ نمى کنند، مادر من! چقدر سخت است حالا شیداى سى و شش ساله را لوس کردن وقتى خودش هم ترجیح مى دهد دور بایستد و به این زنها چنان نگاه کند که انگار از سیاره دیگرى آمده اند.