«من مى خوام پیاده شم.»
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

گفته بودم این مدت تا تمام شدن دنیا را سخت نگیریم. گفته بود باشد. مثل همه وقتهایى که مى گوید" باشد" و "باشد"ش یعنى توىِ دیوانه را خیلى دوست دارم، کارى هم ندارم که بى منطقى، اشکت دم مشکت است و بعضى وقتها بدجنس مى شوى. تهِ تهِ دلم، مى خواستم تمام شود. مثل تلویزیونى که وسط فیلم از برق کشیده باشندش و تمام. فردایى نباشد که بچه ام "ک" را یاد بگیرد. من دستم را بکشم به جوش دردناک روى پیشانى و فکر کنم بچه اى که دو تا دندان جلویش لق است چطور صبحانه بخورد و تازه ناهار فرداى مدرسه شان هم ساندویچ است. به پسرم مى گویم:" خیلى دوستت دارم سینا، خیلى خیلى خیلى" مى گوید: " اگه دوسم دارى پس بغلم کن." پنهانش مى کنم در آغوش تبدارم. بچه ننه بودنش مرزى ندارد. چقدر بعدها زنش بد و بیراه بارمان کند. منطق ساده اش اما معرکه است: " دوستم دارى؟ پس بغلم کن" دوستم دارى؟ پس زخمى ام نکن. دردم مى آید. دنیا هم تمام نشد، پس دلم به چه خوش باشد؟

خوابیده روى آب فکر مى کنم مى شود همه چیز را عوض کرد. بچه ام یک بند حرف مى زند و صدایش در استخر مى پیچد. در خیالم در خانه دیگرى هستم. یک خانه کوچک و گرم. شبیه خانه برادرم در استانبول. بچه صدایم مى کند. محلش نمى دهم. سر ناهار خانم مهندس پرسیده بود:" شما هم یاشاسین آذربایجان؟" گفتم: " البته یاشاسین آذربایجان ولى ورژن من بیشتر یاشاسین استانبول است." س. که دور میز بزرگ بین ما دو تا نشسته بود گفت پس من ارسم حالا. آذریها ارس را مى گویند آراز. آنجاها حالا برفیست حتما. هنوز دور میز شلوغ بود که بلند شدم. دلم شور ترافیک را مى زد و بچه ام. دم در مدرسه زل زده بودم به حیاط که سینا را پیدا کنم. دو تا فسقلى روبرویم بودند. یکى زد به دست آن یکى که این مادر سینا ص. است. خیلى بزرگ طور، دومى هم سرش را تکان داد. گفتم سینا کو؟ صدایش مى کنید؟ اولى با کاپشن سفید و چشمهاى سبز روشن زل زد بهم. دومى رفت و سینا را آورد. بچه ام از دیدنم خوشحال شد. دو روز قبل تمام شدن دنیا ترافیک دیوانه شده بود و هى دیر رسیده بودم مدرسه. دیر نبود. دنیا تمام نشده بود و قرار نبود تمام شود. مهلت سخت نگرفتنم تمام شده بود و دلم مى خواست بگویم: " گور پدرت دنیا! اگر مرام داشتى تمام مى شدى!" مرامش کجا بود؟ خیالِ خام.

 جاهاى زخم حرفهاى دیروز تازه و خون چکان  بود و من داشتم خودم را بغل مى کردم. از آن "باشد"هاى مهربان لازم داشتم. "باشد"ى که کارى نداشته باشد که چقدر بى منطقم، لوسم یا فقط و فقط خسته ام. "باشد"ى که نوازشم کند و من دلم نخواهد قدم از قدم بردارم و بایستم و دویدن دنیا را تماشا کنم. این دنیاى دیوانه هم نایستاد که پیاده شویم ازش. حالا محکومیم به ادامه دادن، با زخمهاى تازه، با خیال خانه کوچکى با یک کاناپه بزرگ قرمز. با تعجب از اینکه فسقلیها چه زود بزرگ شده اند و سقلمه زدن را یاد گرفته اند: " این مادر سینا ص. است" این زن با کلاه بافتنى و شال سرمه ایش مادر یک پسر هفت ساله است. در استانبول، در آذربایجانم و در ارس برف مى بارد و " من، سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد."