Fırtına geliyor /gemi batıyor/Bırak beni kurtar kendini*
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

اول سردم شد، بعد شروع کردم لرزیدن. به مدیر پروژه گفتم حالم خوب نیست که بار اول جدى نگرفت. در این یک سال و اندى این پروژه فوق تخصصِ بهانه هاىِ واهىِ دهن پرکن براى ترک جلسه گرفته ام. از بچه ام مریض است بگیر تا اینکه ده دقیقه دیگر یک جلسه فوق مهم دارم و اگر نروم زمین به آسمان مى آید. چوپان دروغگوى مظلومى بودم در جمع مردان قبراقى که براى سه ساعت دیگر جلسه بى فایده دورخیز کرده بودند. دستم را کشیدم به پیشانیم و بعد بلند شدم و پالتویم را پوشیدم. فایده اى نداشت. یک قرص سرما خوردگى خوردم و کز کردم توى خودم. حرفها را نمى شنیدم و مى شنیدم. صداها دور مى شد و نزدیک. انگار نگاهم مى کردند. دلم مى خواست مثل همین الان کز کنم زیر لحاف سنگین و بلرزم. آخر سر بلند شدم اولتیماتوم دادم که دارم مى میرم و اگر تا پنج دقیقه دیگر نروم باید آمبولانس خبر کنند. راه دادند که رد شوم. مهندس تاسیساتمان همراهم آمد. لپتاپ را از دستم گرفت که در آن دم لرز، انگار صد کیلو شده بود. آنقدر مى لرزیدم که نمى توانستم حرف بزنم. خودم را که پرت کردم توى سمند سیاه دستهایم مى لرزید و دندانهایم به هم مى خورد. پنج دقیقه مکث کردم. دستى خورد به شیشه: " چرا نمى رى خانم مهندس؟" گفتم: " نمى تونم" نمى توانستم هم. در آن ترافیک شبانه فرشته از جایم تکان نمى توانستم بخورم، چه برسد به راه انداختن ماشین سفت و سنگین و رانندگى کردن. بچه شده بودم. پرسیدم: " چى کار کنم؟" گفت: " بخارى را بزن، بزار روى درجه آخر." باد گرم خورد توى صورتم و کم کم دیگر نلرزیدم. ماشین را راه انداختم و شیرجه رفتم در ترافیک شبانه خیابانها.

مادرم برایم آب لیمو شیرین گرفت و گفت: " از چشات معلومه تب دارى!" بابا گلویم را نگاه کرد و گفت: " چرک نکرده!" در امنیت حضورشان کز کردم. فکر کردم هیچ وقت خدا، دیگر مثل روزهاى این خانه امن نبوده ام و هیچ وقت با همه وجودم پذیرفته نشده ام و چنین عشقِ بى قید و شرطى نصیبم نشده است. پسرکم با بابا مهره هاى دومینو را مى چید و وقت ریختنش که مى شد صدایم مى کرد.

هیجان زده و شاد آن طور که فقط یک بچه مى تواند باشد. مهره هاى دومینو زندگى من بود انگار، بند به تقه انگشتهاى باریک و کوچک پسرم. پسرم مى زد و من در کسرى از ثانیه ویران مى شدم.