اعترافات پراکنده ى یک مخِ درگیر
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک- گفتم: " تو گفتى برو دکتر، من لج کردم، نرفتم." از آن جمله هایى که هیچ وقت نمیتوانم به امیر بگویم. چرایش، بماند. گفت: "خب!" خوبى دوست همین است دیگر، اصلا دوست خوب باید مقدار زیادى "خب"، "آخى" و "نازى" در آستینش داشته باشد. براى همه چیز هم که نباید دلیل آورد. یک وقتى خودم هم مى دانم لج کرده ام، بیخودى شاید. تازگیها دارم کشف مى کنم لج کردن یک جورهایى عادتم شده و این خوب نیست. این هم از تفکرات فلسفى این روزها، اگر این مریضى بالاخره دست برداشت، قبل از لج کردن، یک بار فکر کنم که از روى عادت دارم لج مى کنم یا واقعا موضوع را قبول ندارم. 

دو - صبح دیدم زاغها نوک زرد، کوچک و مسخره شان را مى کوبند به شیشه. شیشه ها رفلکس است. احمقها با تصویر خودشان معاشرت مى کنند. بساط عاشقانه اى راه انداخته اند با خودشان. بالا مى پرند. ژست مى گیرند و پشت چشم نازک مى کنند براى خودشان و بعد با آن مغز کوچکشان از دیدن زاغ دیگرى با این همه توانایى تعجب مى کنند. 

سه - دکتر برایم آزیترومایسین نوشت. نسخه انسانى حشره کش! معده را داغان مى کند. همه چیز را به هم مى ریزد. آن وسطها اگر فرصت شد حساب باکتریها را هم مى رسد. دکتر گفت: " گوش و حلق و بینى ات درگیر عفونت شده اند." به نظر خودم مخم هم درگیر شده، احساسات روحانى عجیبى دارم این روزها و آدمها را شفاف مى بینم. 

 چهار - از دم در اتاق پرسید: "چرا گریه مى کنى؟" گفتم: " دارم مى میرم." گفت: " کى از آنفولانزا مرده که تو دومیش باشى؟" مى خواستم جواب بدهم آنفولانزا نه و آنژین. بعد هم من یک تب ساده مى کنم فکر مى کنم دارم مى میرم، چه برسد به این گلودرد و تب و بى حالى و بقیه مخلفات. به جاى همه حرفها بلندتر گریه کردم. آنجور که دلم مى خواست، هاى هاى و حتى فکر نکردم سینا شاید بیدار شود و وحشت کند از گریه ام. غذا که برایم آورد اشکهایم را تمام کرده بودم. صاف نشستم توى تخت. سینى نقره اى روى پایم. نصف بشقاب غذا را به زور فرو دادم. چطور نفهمیده بودم گرسنه ام؟ بیمارى چه مى کند با انسان و بدنش، انگار پیچ تنظیم همه حسهایم بهم خورده، مثل بچه دو ساله از زور گرسنگى گریه کرده بودم! 

پنج - بچه در خواب ناله مى کرد. رفتم بالاى سرش و دستم را کشیدم به سرش: "ششششش آروم، مامان اینجاست!" صدایم چه غریبه بود. سه روز است بغلش نکرده ام، دلم چه تنگ شده براى بچه ام. دلم تنگ شده براى شیداى سرحال و خوشبین. دلم تنگ شده براى دنیاى بیرون این اتاق. موهایم که بلند نشده، حالم هم خوب نیست ولى یکى باید بیاید این راپونزل بیچاره را قبل از اینکه بوى دیوارها را بگیرد، از این اتاق فرارى بدهد!