اولین پروانه ى سینا با دگزامتازون اضافه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

مرد با موهاى جوگندمى بلند، پشت پیشخوان نشسته. خودش قبض صادر مى کند. خودش هم آمپولها را مى زند و حتما آخر وقت خودش هم  راهرو را تى مى کشد. آمپول من و مریض قبلى "دگزامتازون" است. هر دو را با هم تحویل مى گیرد. با هم سرنگها را آماده مى کند و با هم اشاره مى کند به دو کابین روبروى هم. کلافه ام از درد و تیر کشیدن گوش چپم. امروز چنان تیر مى کشید که انگار کسى یک سیخ داغ را بى هوا فرو مى کرد تا وسط مغزم. عملا هم شنواییم مختل شده بود. چون خودم کَر شده ام، و صداى خودم را نمى شنوم، مى ترسم که با مردم بلند حرف بزنم. در نتیجه آرام حرف مى زنم و کسى حرفم را هم نمى فهمد. به عبارتى درست نمى شنوم و کسى درست نمى شنودم! بقیه ماجرا بهتر دارد پیش مى رود انگار. هرچند بیمارى پنجه هایش را چنان فرو کرده در تنم که انگار خیال ندارد حالا حالاها رهایم کند. دکتر گفت دوره بیماریت ده روز است و با این حساب من و آنژینم سه روز دیگر هم با هم خوشیم. داشتم مى گفتم مرد با موهاى بلند جوگندمى آمپول را زد و گفت: فورى بلند نشو. ولو شده بودم روى تخت چرک و نگران بودم چند تا مریضى نداشته هم از این تخت بهم سرایت کند. آمپول، اولش درد نداشت ولى بعد انگار  دارو راهش را در بدنم با درد پیدا مى کرد. دیدم اگر بخوابم باید آخر شب به آقاى همه کاره ى درمانگاه در تى کشیدن هم کمک کنم. بلند شدم شل زنان رفتم تا دم ماشین. پارکبان هم لنگان لنگان خودش را رساند به من. با آن قیافه مریض و لبهاى ترک خورده و درد منتظر بودم که مرد بگوید چقدر باید پول پارک بدهم. دیدم دارد قصه حسین کرد مى گوید و گدایى مى کند. نه که نخواهم کمک کنم ها، اما لجم مى گیرد از اینکه کسى اسم خودش را بگذارد پارکبان بعد براى راننده کج و کوله و لنگ و موقتا کَرى که فقط دلش مى خواهد به خانه برسد، شرح قولنج کمر عمه بزرگش را بگوید. اولین اسکناسى که به دستم رسید، دادم دستش و لنگ زدنش را وقت رفتن تماشا کردم. خیابان نیاوران شلوغ بود و من تا برسم خانه فکر کردم همه چیز، به معنى واقعى همه چیز تا وقتى اهمیت دارد که سلامتى هست و سلامتى که نباشد، دیگر چه فرقى دارد بچه از پروانه ها دیکته نوشته باشد یا از قصه بى مزه پریسا و سرم زدنش. سلامتى که نباشد، یهو زندگى ساده و خلاصه مى شود در یک خواسته " دوباره سالم شدن". نکته مثبتش هم این است که آدم بیمار وقت افسرده شدن ندارد چون تا اطلاع ثانوى مجبور است حواسش را جمع کند که قطره بینى را توى چشم نریزد و قرص جویدنى و کپسولهایش را قاطى نکند و آمپولش را به جاى شربت سر نکشد. کله پدر هر کسى که مى گوید من خوشبین نیستم!

 

پ.ن. البته که ما دیکته از پروانه ها نوشتیم. نمى دانید که از کى منتظر "پ" بودم و انتظار که نداشتید از اولین "پروانه"ها با خط بچه ام صرفنظر کنم؟