«همین حالا که تب کردم.»
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

درد توى رابطه ها از وقتى شروع مى شود که آدمها، نوازش کردن یادشان مى رود. نوازش فقط فیزیکى هم نیست، نگاه هست، کلام هست، خرید یک هدیه کوچک، یک اسمس بى وقت همه اینها نوازش است . چند سال پیش بود که براى اولین بار آن آهنگ ابى را شنیدم که :  " منو حالا نوازش کن، که این فرصت نره از دست، شاید این آخرین باره، که این احساس زیبا هست" یادم هست توى جاده شمال ترافیک بود. من محوِ اندوهِ شیرین آهنگ، دیدم که دارم درد مى کشم. جاى خالى نوازش دریغ شده سالیان داشت دیوانه ام مى کرد. جاى خالى حرفهاى خوبى که دیگر گفته نمى شد. جاى لحظه هاى بامزه و خوشایندى که جایش را به عادتها داده بود. مى خواستم نوازش را دوباره پس بگیرم، مى خواستم به هر قیمتى شده، آن برق را به چشمهایم برگردانم، مى خواستم دوباره بشنوم، تا باور کنم که چه دوست داشتنى، چه بى نظیر و چه شادابم. دستم نوازش گم شده، دریغ شده سالها را مى خواست.

حالا دو، سه سال بعدتر یله روى تخت، نیم بیمار و نیم بیشتر خسته فکر مى کنم چقدر حق با ابى است که مى گوید "حالا" و مى گوید "فرصت" و از آخرین بارى که یک احساس هست و نیازى هست حرف مى زند. از یک جایى به بعد نوازش باشد یا نباشد، دیگر فرقى نمى کند. دیگر مهم نیست. دیگر به چشم نمى آید. اسب وامانده اى که وسط جاده از لنگیدن خسته شده، دیگر تیمار به کارش نمى آید. یک وقتى، یک روزى، دلش مى خواهد فقط سرش را بگذارد زمین و بمیرد.