مالیخولیای گمشده من
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

گوشه سمت راست لبم زخم شده، بالا و پایین. زخمها باعث شده نتوانم بلند حرف بزنم. نتوانم دهنم را زیاد باز کنم. زخمها باعث شده قبل از حرف زدن فکر کنم که اگر الان بگویم مثلا «مالیخولیا» ممکن است زخم خشک شده ترک بخورد و به خون بیفتد که این دیگر واویلاست. برای همین نمی گویم «مالیخولیا»، داد هم نمی زنم. شوهرم هم هر چه بگوید می گویم «باشه»، چون «نه» گفتن و هوار زدن و داد و فریاد راه آنداختن به جز اینکه حوصله می خواهد یک امکانات حداقلی هم لازم دارد که کمترینش «لب» است. اینجوری است که بره ای شده ام برای خودم. می پلکم توی خانه. بی سر و صدا و ظرفهای چینی دور طلایی را جابجا می کنم و هر کی که بگوید بالای چشمت ابروست بهش لبخند می زنم. یک زن ایده آل واقعی شده ام که غذا گرم می کند. رخت می شوید. آشپزخانه مرتب می کند و حرف هم نمی زند. پسرک صبح هوس پنکیک کرده بود. البته نمی دانست آن چیزی که هوسش را کرده پنکیک است. کلی توضیح داد که چی می خواهد. برایش درست کردم. تماشایش کردم وقت خوردن پنکیک و فکر کردم یک صبح جمعه معمولی است و کسی چه می داند در دل من چه آشوبی است و چقدر درد دارم می کشم. خانه ساکت و آرام و تمیزم، با بچه ای که نشسته بود و داشت پنکیک می خورد و از برنامه هایش حرف می زد و مادری که نشسته بود و داشت بچه اش را تماشا می کرد. مادری که لبش درد می کرد و نمی توانست بگوید «مالیخولیا» و چقدر دلش می خواست بین همه کلمه های دنیا این یکی را امروز هزار بار بگوید.