« منم، منم مادرتون!»
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

امروز مثل یک روز تعطیل است که رفته توى پوست شنبه. سرِکار نرفته ام. سرم از درد دارد مى ترکد و فکر کردنم نمى آید. کاش مى شد فکر نکرد. کاش مى شد یک هفته، ده روز، فکر کردن را تعطیل کرد و با دهانى باز و لبى، ابلهانه خندان به زندگى ادامه داد. زنگ زده ایم پیتزا بیاورند براى ناهار. من؟ خوبم. بهترم. سیما دیشب مى گفت: " من آینه ات مى شوم که خودت را ببینى." این زن که امروز در آینه من است، زیادى غریبه، زیادى آشناست. یک نفس عمیق مى کشم. اینها را سیما گفته. بعد باید نگاه کنم به زن توى آینه و بگویم بى نظیر است و دوستش دارم. زنِ توى آینه باورم نمى کند. حق هم دارد. موهایم ریخته روى شانه هایم، روى پیراهن سفید و بلند. من؟ دیگر غمگین نیستم. از غمگین بودن، از افسردگى، از نشستن و دل سوزاندن براى خودم خسته شده ام. الان فقط گرسنه ام و دلم مى خواهد پیتزا را زود بیاورند. بچه فعلا نیست. قرار است پیتزا را یواشکى بخوریم و به بچه پلو بدهیم. پدر و مادر شکمویى هستیم و در یک روز آلوده و زرد و مسخره دلمان پیتزا مى خواهد. باید نیرویم را جمع کنم. بروم جلوى آینه، بگویم: " تو بى نظیرى دختر! تو معرکه اى اصلا! تو حرف ندارى!" بله. من دوستهایى دارم که از این حرفهاى خوب بهم مى زنند. اما امروز شنیدن "عاشقتم" دردم آورده، فکر نمى کردم هیچ وقت، ولى دردم آورده و دیگر از درد هم خسته ام. قرار گذاشته ام با خودم که یک هفته تعطیل باشم، مغزى البته، خنگ و خوش. حتى سر بچه اى که درس نمى نویسد هوار نزنم. شام و ناهار بپزم. توى آینه، بُز وار، زل بزنم و بگویم: " نازى، نازى" و بروم علفم را بخورم. شما مى توانید اسمش را بگذارید رزولوشن هفته دوم ٢٠١٣، من با چشمهاى گرد و گولم نگاهتان مى کنم، خیلى اگر در نقشم فرو رفته باشم شاید یک "مِع"ملیحى هم تحویلتان بدهم.