desperate working moms
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

آمده سر صبح مى گوید: " شیدا طبیعیه که من به خودکشى فکر مى کنم؟" مى گویم: " نه" و تا بخواهم بگویم: " گاهى من هم..." پسرها شروع مى کنند به لودگى. یکى صندلیش را مى آورد کنارش و مى گوید: " چى داره این زندگى؟ بُکُش خودت رو خانم مهندس!" م.ق هستند، ٢٧ ساله از تهران. همکار خردادى مى گوید یکى از دوستهایش یک روز "قاط" زد، رفت و دیگر برنگشت. ما مى پرسیم: " بچه داشت؟" تا بگوید: " نه" و ما جواب بدهیم:" برو بابا!" و آن یکى همکار متولد ۶۶ که ماه دیگر عروسیش است بگوید که همه افسرده مى شود که البته حق دارد.

ولى مادرها، افسرده که بشوند، فکر مى کنند هیچ چیزى بدتر از مادر بودن و افسرده بودن نیست. مادرها، گونه خاصى از نوع بشرند که چون جنایت تولید مثل را مرتکب شده اند و چون یک وقتى بچه را در درونشان حس کرده اند و بند نافش را دیده اند، دچار توهم ابدى اتصال به بچه هایشان هستند. همان ترکیب دلبستگى، وابستگى که در سالهاى آتى قرار است باعث عذاب بچه هایمان و خط افتادن پیشانیمان شود. مادرها همزمان فکر مى کنند حق دارند و اصلا حق ندارند افسرده شوند. طفلکى مادرها! پسرها پریدند وسط و حرف توى حرف شد. تا آخر روز جمله دوستم توى گوشم زنگ زد: " شیدا طبیعیه که من..." مى خواستم بغلش کنم. مى ترسیدم درد بى درمان ناامیدیم را هم سرایت بدهم بهش.

 آمدم خانه دیدم آن یکى گروه دوستان، در ایمیل نالیده اند و موضوع مرگ است و سرطان و "آى بچه ام" و نقشه هایى براى زندگى بعد از مرگ براى شکارِ هوو و باز دلم گرفت. داشتم جوابشان را مى نوشتم و فکر مى کردم که دست همه شان را بگیرم دسته جمعى بزنیم به کوهى، جایى. آتش روشن کنیم. جوکهاى یک دهه پیش را بگوییم. براى یک شب یادمان برود که در این شهر آلوده که هوایش دیوانه امان کرده زندگى مى کنیم. براى یک شب بشویم همان دخترهاى دانشگاهى، فکر کنیم سفر دانشجویى آمده ایم و هیچ دغدغه اى نداریم. بچه و مسئولیت و کار و اجاره خانه توى فکرمان نباشد. بدیش این است که سر سیاه زمستان، وقت دیوانه شدن نیست. مارگاریتا لازم داریم و یک ایوان بزرگ و یک شب که تا همیشه شب نماند. آسمان همه جاى دنیا همین رنگ که نیست ولى خوب که گرم شده باشیم باور مى کنیم، همه حرفهاى خوب دنیا را باور مى کنیم. باید باور کنیم؟ نباید باور کنیم؟ من که جواب این سوال را نمى دانم ولى کوهش را پیدا کنید، جوکها را من مى گویم. بامزه هم مى گویم. یکى باید حواسش باشد که کسى موبایل همراهش نباشد و لطفا زودِ زود. آقاى یونیورس، الهه حامى قاط زده هاى عالمت را به حمایتمان بفرست!