? Döner miyiz yine eski günlere
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: نوستالژی
با مامان مفصل حرف مى زنم روى اووو. تهران هم که باشیم خیلى وقت است سینا مجال نمى دهد حرف بزنیم و مدام مى پرد وسط حرف که آننه را بکشاند به بازى. مامان مى گوید که تمام روز در استانبول برف باریده و من چشمم را مى بندم و شهر دو تکه دلربایم را با برف روى سفال شیروانیها تجسم مى کنم. آخرین بارى که مادربزرگم زنده بود و من استانبول بودم، صبحى دلم درد مى کرد، حالم خوب نبود. لمیده بودم توى ایوان پشتى آن خانه قدیمى و مادربزرگم چیزى رویم انداخته بود. یادم هست آفتاب داشت بالا مى آمد و براى من که نزدیک وقت برگشتنم بود، دل درد داشتم و بیست و یک سالم هم بیشتر نبود، استانبول زیباترین شهر دنیا بود. با آن خانه هاى نزدیک به هم و رنگى و شیروانیهاى سرخ و در استانبول من، مادربزرگ داشتم. مادربزرگم تا قبل از مرگ دایى بزرگم، چه زن سر زنده اى بود. ما که مى رفتیم با من و شهرام، دختر خاله و چهار تا بچه داییم خانه فسقلى ۶٠ مترى پر از بچه مى شد. یک عکس هست که مادربزرگ وسط نشسته، پسرخاله ام سَرکان در آغوشش. ما دورش نشسته ایم. من، شهرام، اِورم، شبنم، سیبل، چیدم، مورات و هاکان. بزرگترینمان سیبل است، بعد منم. مرا بیشتر دوست دارند. نوه دختریم و به خاطر دورى دو برابر عزیزم. هاکان و شبنم در این عکس هر دو موهاى طلایى لخت دارند، مال هاکان طلاییتر است. روکشهاى سبز روى مبلهاست. من جایى آن وسطها، نشسته ام رو به دوربین مى خندم. عکس یک لحظه را تا ابد جاودانه کرده است. مادربزرگ نیست. تنها پسرخاله من مرده است. بچه هاى دایى بزرگم را خیلى وقت است ندیده ام. آن مبلهاى لعنتى هنوز در پذیرایى خانه دایى کوچکم هستند. هنوز زنده، هنوز سبز. این همه سال مبلها نه قد کشیده اند. نه بزرگ شده اند. نه موهاى طلاییشان قهوه اى شده و نه از نامزدشان جدا شده اند و نه طلاق گرفته اند. مبلها بچه دار نشده اند، سکته مغزى نکرده اند و نمرده اند. مبلها هنوز هستند. مادربزرگ دیگر نیست. در استانبول، در قلب من برف مى بارد. سفید و یکدست. دلم براى مادربزرگ داشتن تنگ شده است.