زندگى در هر صورت یک کوفتیست در حرکت دوار!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

ساعت نزدیک هفت صبح است. آسمان سیاه است و چنان باران مى بارد که انگار اولین باران قرن است، بعد صد سال خشکسالى. رعد و برق مى زند و دیوارها سفید مى شود. بچه کنارم، در خواب، بلند بلند نفس مى کشد. دیشب بابا پرسید: "براى ناهار فردا بگم عمو بیاد؟ میشه؟" فکر کردم چند سال گذشته از آن دخترک با موهاى لخت و کوتاهش که گردنش را کج مى کرد، مى پرسید:" بریم پارک بابا؟ میشه؟" کمِ کم سى سال. زندگى یک دایره کامل است؟ شوخى داشتنش را که خودم بلدم. یک روز لابد من از سینا سوال بى ربطى مى پرسم، چون حوصله غر زدن و عواقب احتمالى بعدش را ندارم.

بچه که بودم، بابا خیلى جذبه داشت. مى گفت: "بدو شیدا، زود باش!" و من لقمه هاى غذایم را نجویده قورت مى دادم. نوجوان که شدم دیگر افتاده بودم به کل کل. خوبى بابا این است که شب مى توانى تا آخرین نقطه ى افکار و اعتقاداتش را زیر سوال ببرى و هرجور دلت خواست باهاش دعوا کنى و صبح اصلا از اینکه همه این ماجرا را فراموش کرده و خیلى معمولى مى پرسد:" تخم مرغ نیمرو یا عسلى؟" تعجب نکنى. مادرم برعکس است. عصر به رنگ روسریش گیر بدهى، دو روز اخم روى شاخت است. تازه بعد با یک درجه ارفاق - به خاطر نقش فرزندى- سرسنگین و آرام آرام برمى گردد به خودِ قبلیش. جایى در ناخودآگاه من تابلوهاى قرمز و گنده چشمک زن هست که رویش نوشته: "موقع حرف زدن با مامان حواست را جمع کن!" و زیرش یک یادداشت مچاله شده کوچولو: " به بابا هرچى گفتى، گفتى!" 

پسرک چند وقت پیش به مامان مى گفت که مى خواهد یکى از قانونهاى مرا بشکند. مامان جواب داده بود که "مامانت ناراحت میشه!" وروجک جواب داده:" عیبى نداره، مامانم زود یادش میره!" لو رفته ام، خیلى وقت است. اینجا اینترنت ندارم. پسرک هست و بخارى گازى و باران و بابا. سینا کم کم مى تواند بیشتر کلمه ها را بخواند. گاهى که کنارم نشسته و دارم چیزى مى نویسم براى وبلاگم، بریده بریده مى خواند: "گرفتار"،"درگیر" بعضیها را هم مى پرسد:" اون چیه که مثل ف مى مونه ولى دو تا نقطه داره؟" مى خواهد "قلبم" را بخواند کره بُز! تصور اینکه بتواند نوشته هایم را بخواند برایم ترسناک است. این لایه از ذهنم را دلم نمى خواهد بچه ام حالا حالاها، بداند و بشناسد. 

 دیکته هایمان توى کلاس برگزیده شده اند. حالا قرار شده سینا قصه بنویسد. دیکته ها را که من مى گویم، قصه را چرا این باید بنویسد؟ تا یکشنبه وقت داریم و کوچکترین اشتیاقى نشان نمى دهد. آیا باید مثل یک مادر واقعى رفتار کنم و صبر کنم که یک قصه کوتاه مسخره از سوسکى که شب مى خوابید، صبح بیدار مى شد و هنوز سوسک بود، تحویلم بدهد یا مثل یک نویسنده رفتار کنم و سوژه اى که دلم مى خواهد را یواشکى توى ذهنش فرو کنم و یک قصه واقعى درست کنم؟ هنوز تصمیم نگرفته ام. سوسکه سه روز است که به جز سوسک بودن و خرت خرت کردن هیچ کار مفیدى نکرده، بالاخره دیکته ها را من گفته ام، نه؟ سوسک باید بلند شود، برود از رودخانه اى جایى رد شود، وسط راه بمیرد یا به فلسفه زندگیش شک کند، اما نمى تواند همین چیزى که هست بماند. در این صبح بارانى، که هنوز پسرم خواب است تصمیم مى گیرم تقلب کنم، مثل انسان ناقصى که هنوز از برنده شدن -حتى بین ده تا بچه دبستانى هم- خوشش مى آید. 

 ایزدشهر - جمعه ٢١ دى