خزر است، دریاى عشق نیست که ساحل نداشته باشد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: من و پسرم ، روزهای من ، خاطرات سفر

کیفم را با رضا صادقى که از جیب کنارى کیفم هوار مى زند:"دوستت دارم!"مى دهم دست بابا و با سینا مى دوم تا جلوى موجها. منم و پسرک و یک دختر بچه به اسم دینا، سر به سر موجها مى گذاریم. روى شال بنفش کلاه بافتنى سرمه اى سرم است. موهاى دخترک در نور به قرمز مى زند. پسرم مى گوید: "مامان بدو، موج اومد!" جیغ مى زنم و با بچه ها مى دوم. سینا ذوق کرده از دویدنم. زنى از بالاى سکو به من چشم غره مى رود. کلیپسم را باز مى کنم. موهایم دیوانه از باد دریا، از زیر شال بنفش و لبه کلاه فرار مى کنند. زن سرش را برمى گرداند. حالا فقط منم و بچه ها و رضا صادقى. رضا صادقى دور مى شود و نزدیک. موجها به هم مى خورند. یک موج بزرگ سر مى رسد. همه مى دویم. من و بچه ها، بابا و رضا صادقى و پدر دختر که رو به مادر بچه داد مى زند: "پروانه بدو!" پروانه با دوربین عکاسى مى دود. من از موج جلو مى زنم. موج کفشهاى سینا و دینا را خیس مى کند. از دویدن جان گرفته ام. گونه هایم گل انداخته است. زنده ام. مدتها بود حواسم نبود زنده ام.

 ایزدشهر-٢٢دى ماه٩١