« بهار ما گذشته، انگار.»
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: خاطرات سفر ، دغدغه های ذهنی من

یک- کلاس اول که بودم، دوستم، آناهیتا گفته بود اگر مدادم را از دو طرف بتراشم،مادرم می میرد. آنقدر از این حرفش ترسیدم که دیگر ته مدادهایم را نتراشیدم. مدام هم از خدا می خواستم به خاطر آن یکی دو مدادی که قبلا از دو طرف تراشیده بودم،مادرم را نکشد. حالا پسرم هر مدادی از جامدادیش در می آورد، دو طرفش را تراشیده است. ترس کودکی هنوز آنقدر زنده و آشکار است که می بینم نشسته ام التماسش می کنم که این کار را نکند. می گویم خطرناک است. مدادهایت زشت می شود. معلم دعوایت می کند. فایده ای ندارد. به نظر پسرم اینجوری مدادش قشنگ می شود. معلمش هم دعوایش نمی کند و اصلا هم خطرناک نیست. خنده ام می گیرد که مادر شده ام و با ترس شش سالگیم هنوز می ترسم که به خاطر این همه مدادهایی که پسرم از دو طرفش می تراشد، بمیرم.

دو- یک شال زرد خریدم. رنگ جوجه های ماشینی. رنگ گلهای آفتابگردان. آنقدر زرد که وقتی سرم کردم، لبخند زدم.

سه – در فروشگاه به پسرکی که مادرش نشاندتش روی چرخ دستی می گویم: « تو هم فروشی هستی آقا کوچولو؟» پسرک با تعجب نگاهم می کند. مادرش که دارد دمپاییها را زیر و رو ، می گوید: « می خری؟» می گویم: « نه قربونت. خودم یکی دارم تو خونه.» زن می خندد: « بهرحال اگه واقعا می خوایش...؟» خنده ام می گیرد: « من جلوترم از تو. پسرم دارد می رود کلاس اول. خودم می دونم مادرها همه فروشنده‌ان.» حالا هر دو داریم می خندیم.

چهار- اینجا، ایزدشهر، در کوچه، آنقدر باد می آید که نمی شود قدم زد. سرد است و قطره های باران مثل نوک تیز سوزن روی صورتت می نشینند. من لمیده ام روی مبل. پایین پایم پسرم با تکه های چوب خانه درست می کند. خودش می گوید برای پادشاه و زنش. بابا دارد برای شام عدسی درست می کند. پالت دارد می خواند « نرو، بمان» نرفته ام. مانده ام : «ما به شبهای تار دل بستیم.»

پنج- آدمیزاد است دیگر. گاهی به خاطر یک شال زرد، یک پسرک سه ساله فروشی، برای اینکه پسرش می تواند بنویسد «بنفش» و برای آن همه باد دریا، از پیله اش بیرون می آید. سرکی می کشد. بعد درست وقتی که کسی حواسش نیست دوباره فرار می کند آن تو: «هیسسس...»

پنجشنبه- بیستم دی ماه