" بگذار اى بى خبر بسوزم."
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
نوشتن که به دادم نرسد، دیگر باید پنهان شوم. یک دیوار سنگى پیدا کنم. کز کنم پشتش تا موج بگذرد. موج؟ هههه! مى گویم موج که نترسم، که فکر کنم که مى گذرد. دخترک، کلاه را که کشیده تا روى ابروهایش، ژاکت مادرش را پوشیده و فکر مى کند مادر حالا کجاست؟ دراز کشیده ام روى کاناپه، بچه سرش جایى از خانه گرم است. باید شام درست کنم. دیکته بچه را بگویم. حوصله ندارم. امروز تمام راه قربانى خواند: " غمگین چو پاییزم از من بگذر." ماشین امانتى قبلا ضبط درست و حسابى نداشت. من فقط سى دى همراهم بود. دیدم دیگر پورت یو اس بى هم دارد. یادم باشد براى دفعه بعدى. تصادف نکرده ام، پلاک ماشینم فرد است، از بد روزگار. هوا که اینطور مى شود، افسردگى هوار مى شود روى سینه ام. حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست... به رویم نیاورید.