«حواست نیست...»
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

تحقیق دارد. باید پانزده تا سنگریزه از جاهاى مختلف جمع کند. نکرده. سه چهار سنگریزه از جلوى سنگکى دم مدرسه جمع کرده ام. سه بار بهش گفته ام که برود حیاط دنبال سنگ. نرفته. نق زده. رفته و سنگ آوردن یادش رفته. یک گلدان دارم پر از صدفها و گوش ماهیها که از کنار دریاهاى مختلف جمع کرده ام. لابلایش سنگریزه هم هست. یک عالم سنگریزه. سنگریزه هاى سبز نیمه شفاف را مى گیرم توى دستم و مى گذارم پرتم کند به فروردین ٩١. ساحل آنتالیا. بچه کنارم شن بازى مى کند. من پاهایم را دراز کرده ام روى شنها و سنگریزه هاى رنگى. سبز. آبى. آجرى. در موبایلم رستاک مى خواند: "من آروم مى میرم." و دریا آبى روشن است و آسمان آبىِ سیر و هوا ملس است. گرم حتى. پسرک کلاه بن تن آبى سرش است با عینک آفتابى. من، جین پوشیده ام با تونیک بنفش و سنگریزه ها را مى ریزم توى جیبِ تونیکم. یک جورهایى کسلم و نمى دانم چرا.  سنگریزه هاى سبزم را سینا روى برگه تحقیقش مى چسباند. صداى رستاک گنگ مى شود ولى هنوز به گوش مى رسد: " رژ لب روى ته سیگار"، دلم سیگار مى خواهد. رژ لب دارم. دریا. شاید. دلم مى خواهد سنگریزه هایم را پس بگیرم. نمى دهد. جدول سنگهایش کامل است. به مبین پز مى دهد که درسم تمام شد. مبین درسش مانده. سینا مى گوید: "مبین اگه مامان من، مامان تو بود، الان حسابتو رسیده بود!" من؟ هاج و واج، هم خنده ام گرفته هم فکر مى کنم معلمش سنگهایم را پس مى دهد یا نه؟ یادداشت بگذارم؟ نگذارم؟ چرا من باید سنگهایم را مى دادم اصلا؟ به من چه از تحقیق بچه؟ کسلم. آسمان تهرانم هم آبى سیر است. دریا ندارم. دیگر سنگریزه ى سبز هم ندارم.