قلى در باق قرآن مى خاند.
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

یک - رفتم دنبال سینا، دارد کاپشن مى پوشد. تا مرا مى بیند، مى گوید: " مامان یوحنا کیفش رو جا گذاشته." مى گویم: " باشه مامان، مامانش مى بینه کیفش نیست، مى فرستتش بیارتش."

 - آخه یوحنا با سرویس رفته.

 - خوب پس هیچى.

 - مشقاش چى میشه پس؟

- یا مشقاشو نمى نویسه یا برمى گرده کیفشو برمى داره.

  رفتیم توى حیاط. یکى از همکلاسیهاى سینا مى دود جلو، سراسیمه: " خانم شما یوحنا رو ندیدین؟" این همان است که چشمهاى سبز عسلى دارد و صورت گرد و سفید و لپ تا دلت بخواهد لپ، فسقلى با این هیکل یک وجبى اش مبصر کلاس سینا اینا هم هست. جواب دادم: " نه، ندیدم." سینا از پشت من دوید جلو و ایستاد کنار مبصر چشم سبز و یکى دیگر و سه تایى آشفته به هم یادآورى کردند که یوحنا کیفش را جا گذاشته.

 دو - دفترى دارند به اسم دفتر نوشته هاى من. هر حرف تازه اى که یاد بگیرند باید چند تا نقاشى بکشند از کلمه هاى حاوى آن حرف و جمله بسازند. جمعه تصمیم گرفته با انجام بدون نظارت این قسمت تکلیفش خوشحالم کند. تکلیف حرف "ق" است. دفتر را باز مى کنم. چیزهایى کشیده و زیرشان نوشته: "قلى"،"قرآن" و "باق" جمله اش هم تیتر همین پست است!