براى ما خاطره اس!
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢  کلمات کلیدی: روزهای من
وروجکها وسط حیاط توى سر و کله هم مى زنند. سینا با کلاه بافتنى، بقیه بطرى آب دستشان است. - خدایا این بچه به کى رفته؟- باز باید کشان کشان ببرمش. خوش خوشان یک بادکنک صورتى از توى کیفش درمى آورد و تمام راه هى بادش مى کند و هى بادش را خالى مى کند. مى گویم "سینا امروز باز سوئیچ انداختم توى یک ریوى سرمه اى دیگر. مى ترسم آخر پلیس دستگیرم کند. " مى پرسد: "درش باز نشد؟" مى گویم: " نه پسرم سوئیچ هر ماشینى فقط همون ماشین رو باز مى کنه." بهرحال تازگیها کار هر روزم شده، حوالى جایى که ماشینم را پارک کرده ام، مى روم سراغ ریوهاى سرمه اى، سیاه و حتى یک مورد هم زغالى - زیاد عجیب نیست. ماشین من تقریبا همیشه کثیف است و رنگش با زغالى خیلى فرق نمى کند. - آنقدر گیجم که همان وقت که دارم زور مى زنم با سوئیچ سبز در ماشین را باز کنم فکر مى کنم به اینکه چرا در ماشینم دوباره قر شده، چرا پشت سپر باز خط افتاده، کى این کلاه قرمز منگوله دار را پرت کرده روى صندلى جلو و براى سى ثانیه اصلا به فکرم نمى رسد که شاید این، ماشین من نباشد. بهرحال اگر ریوى تیره دارید و زنى را دیدید که با شال کله اردکى! - سلام عزیزم- دارد سعى مى کند در ماشینتان را باز کند سرش داد نزنید. شاید منم و حواسم نیست که روى آینه ماشینم عکس برد پیت را ندارم!