زلف بر باد مده کچل!
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

مرد نگاهى به من مى اندازد و مى گوید که ظاهر من مناسبِ این پروژه نیست. ساکت که نمى مانم نیمه جدى، نیمه شوخى مى گویم نمى دانستم باید با چادر بیایم. مرد دستى تو موهاى جو گندمى مى کند و جواب مى دهد: "چادر که نه، مقنعه!" لجم مى گیرد به خاطر این حکومتِ مردانه. این محق بودنشان در قضاوت. این کشورى که چقدر مردها را پررو کرده با دادن اختیار زنها بهشان. سیر هم نمى شوند. مهریه را کم کرده اند. طلاقِ بى دردسر در انحصار مردهاست. بچه هایشان تا ابد مالِ خودشان است. اجازه دارند دو باره و سه باره و تا وقتى به غلط کردن بیفتند زن بگیرند. اجازه کار کردن زن، خروجش از کشور، عمل جراحى کردنش با آنهاست و تازه با لطف به من تخفیف مى دهد که چون پروژه دولتى است، مى توانم به جاى شال رنگى، مقنعه سیاه سرم کنم که یک احمقى که شاید نصف من هم درس نخوانده، تاییدم کند. از پله هاى شیک کرم که پایین مى آیم فکر مى کنم مرد مى شد این جمله ها را با ادبیات دیگرى بگوید، مثل مهندس م. مى توانست بپرسد که آیا مى شود سر سایت که مى روم مقنعه سرم کنم و ابراز تاسف کند از اینکه این ظاهر سازى لازم است. آن روز احساس کردم مرد با من توى یک جبهه است. این یکى اما از بالاى عینکش براندازم کرد، توهین در نگاهش نبود، قضاوت، چرا.