«همه چی آرومه ... تو به من دل بستی»
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من

مثل روح سفید پوشیدم. اما سبکی دنبالش نیامد. داغی گرم خرداد داشت از آسفالت اول صبح هم بخار بلند می‌کرد. خرگوشها لمیده بودند گوشه استخر و محمود – مرغمان – افتاده بود دنبالم، چاق و خوشحال. پوست خیارهایی را که از خانه آورده بودم انداختم برایش. قابلیتش در بلعیدن پوست خیار بی نظیر است. هر چند که از وقتی شروع کرده به تخم کردن بیشتر دوستش داریم. حداقل آن هیکل قلمبه‌اش به یک دردی می‌خورد. تمام روز توی حیاط رژه می‌رود و  پله‌ها را بالا و پایین می‌کند. بعضی وقتها درست وقت جلسه پشت در اتاق کنفرانسمان تخم می‌گذارد!

این روزها وقتی می‌بینمش که مثل یک خانم پیر چاق که دامنش را بالا گرفته روی آن پاهای لاغر بی تناسبش به تندی راه می‌رود خنده‌ام می‌گیرد. دیگر کیشش نمی کنم و پوست خیارها را برایش نگه می‌دارم. مگر چند نفر توی حیاط شرکتشان مرغی دارند که برایشان قدقد کند و صبح اول صبح، سرحال و خوشحال به استقبالشان بیاید. هر چند که محمود مطمئنا پوست خیارها را خیلی از من بیشتر دوست دارد اما من از دیدنش که از با پیاده شدنم از ماشین به شوق می‌آید، بال بال می‌زند و سر مسخره‌اش را تکان می‌دهد خنده‌ام می‌گیرد. خرداد داغ را پشت سر می‌گذارم و مثل روح پرواز می‌کنم پشت میزم. کیسه پوست خیارها خالی است و محمود دارد سیر و خوشحال  پله‌ها را بالا و پایین می‌کند.