دیگر بدترین مادر دنیا نیستم.
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥  کلمات کلیدی: من و پسرم

سینا یک سال و نیمش بود، تعطیلات عید. شش سال پیش، کسل از خانه نشستن غر زده بودم که برویم بیرون. رفته بودیم پارک نیاوران. عصر بود.صبحش باران زده بود و روى آن رمپ که از زمین بازى به محدوده استخرها مى رسید، هنوز با سنگ پوشانده شده بود. سینا بین من و امیر راه مى رفت. با قدمهاى نامطمئن یک سال و نیمگى. براى یک لحظه کوتاه، دست هر دوى ما را ول کرد. روى رمپ برگشت و دو قدم به سمت بالاى رمپ برداشت. سر خورد و با صورت افتاد روى زمین. بلندش که کردم تمام صورتش خون بود. دندان جلویى کج شده بود و لقِ لق. چقدر بچه ام گریه کرد و چقدر من خودم را عذاب دادم. دکتر دندان را دید و گفت یک هفته چیزى گاز نزند شاید دندان لق بماند و نیفتد. من دو روز خودم را از همه دنیا قایم کردم و جواب تلفنها را ندادم. فکر مى کردم بدترین مادر روى زمینم. فکر مى کردم همه دردى که بچه کشیده تقصیر من است. دندان کج، کمى سیاه شد اما ماند. تمام این شش سال، دندان کج یادم انداخت که دردها کهنه مى شوند و بچه ها بزرگ و یک روز دیگر هیچ خاطره اى از دردى آنقدر عمیق و خونالود برایشان نمى ماند... آن دندان، دیروز افتاد.