عاشقتم وروجک!
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٩  کلمات کلیدی: من و پسرم

پیک آمده بود دم در، داشتم رسید را امضا مى کردم که بعد پول را بدهم. پسرک آمد از اتاقش بیرون. با بلوز خاکسترى و شلوار خانه ى قرمز. از کنار من و لاى در نیمه باز و زیر دست مرد رد شد، بى حرف، بى تفاوت، از پله هاى روبرویمان رفت بالا. روى پله سوم که رسید برگشت و گفت: "مامان در رو ببند!" و راهش را ادامه داد. مرد مانده بود هاج و واج؟ این بچه از کجا آمده، کجا مى رود و چه بى حرف، من؟ داشتم فکر مى کردم لحظه هایى هم هست که آدم فکر مى کند چه خوب که بچه هست و چطور مى شود درسته قورتش داد.