پاک نمى شود لعنتى!
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: نوستالژی

هر وقت روى مچ دستم چیزى مى نوشتم، کاتى چندشش مى شد: " اه، شیدا، باز روى رگ دستت چیز میز نوشتى." نمى دانم این کار را کى یادم داده، اما حرفش هنوز یادم هست: "وقتى مى خواى چیزى یادت نره روى مچت بنویس، اینجورى وقتى مى خواى صورتتو بشورى، مى بینیش و یادت میاد." اولش فقط ضربدر بود. بعدتر که دیگر یادم مى رفت ضربدر را براى چى زده ام، کنارش ریز مى نوشتم که مثلا "کیف" یا "قرص" یا هرچى. حتى حالا که موبایل همه فن حریف دارم و ریمایندر و سیرى و ال و بل، هنوز چیزهایى را که مهم است یا قول مى دهم به کسى براى انجامش روى مچ دستم مى نویسم. هر وقت که به قول کاتى روى رگم مى نویسم، یادش مى افتم که پنیر دوست نداشت و چپ دست بود و چه خوب بود داشتنش. سالها بعد، دوبى یا جایى دیگر گفت: "واى شیدا، تو هنوز روى رگت مى نویسى؟" آن موقع دیگر کاتى پنیر مى خورد ولى من هنوز روى رگ دستم مى نوشتم. هنوز هم روى دستم مى نویسم. مثلا همین حالا با روان نویس قرمز جدیدم نوشته ام: "سالار" سالار همکارم است. همانى که دو هفته مانده تا عروسیش. سوال بى ربطى مربوط به مراسم داشت و من علامت زدم که برایش بپرسم. سوال را پرسیده ام ولى باید یادم باشد دفعه بعد با این روان نویس چیزى ننویسم. پاک نمى شود لعنتى! سلام کاتى، سلام سیزده سالگى و سلام آن آدم بى ربطى که یک وقتى یادم دادى روى مچم بنویسم!