تن تن و میلو در عروسى سارا
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: نوستالژی

عروسى سارا بود. معمولا در عروسى بچه هایى که به دنیا آمدن و نوزادیشان را یادم است، نیمچه افسرده مى شوم. امشب اما خوب بودم. با خودم، با زندگى، با سى و شش سالگى آشتى بودم و فکر مى کردم به آلاچیق بزرگ وسط حیاط خانه ى سارا و برادرهایش و کتابهاى تن تن.

دو تا برادر بزرگتر سارا و من و برادرم در مجموع کمتر از سه سال اختلاف سنى داشتیم. این یعنى در دنیاى بچگى ما، خانه بزرگشان بهشت ما بود. توى مسافرتها اگر خانواده دیگرى هم اضافه مى شد تعداد بچه ها آنقدر زیاد مى شد که مادر سارا، بچه ها را مى شمرد که مبادا کم شده باشند: چهار تا مال خودش، دو تا ما و کمِ کم دو تا مال خانواده سومى. بزرگ شدن پسرها و رو آوردنشان به بازیهاى پسرانه، براى من مصادف شد با کشف گنجینه کتابهاى تن تن سهیل، برادر بزرگ سارا. آن وقت مى رفتم روى طبقه دوم تخت دو طبقه پسرها و تن تن به دست غرق مى شدم در دنیاى خوشایند کتابها و از آن بالا گاهى نیم نگاهى مى انداختم به چهار تا پسرى که فوتبال بازى مى کردند یا آتارى یا دزد و پلیس و یا هرچه. سارا که آن وقت یکى دو سالش بیشتر نبود مى آمد و مى پلکید و نقى مى زد و مى رفت. امشب عروسى دخترک بود. نوستالژى دامن پیراهن بلند سبزم را گرفته بود، دو روز پیش تئاتر تن تن مرا پرت کرد به خانه سارا و ده سالگیم و امروز عروسى سارا برم گرداند به تن تن. خوبى تن تن جان؟ به یادتم این روزهاى تهرانم، مدام، انگار!