جمعه ى سنگین
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

کاش مى شد هنوز جادو را باور کرد. کاش مى شد باور کرد که کبوتران نامه بر هنوز ممکن است روى هره پنجره بنشینند و پیغامى بیاورند که قبلا دست توییتر و فیس بوک و گوگل پلاس بهش نرسیده باشد. کاش مى شد شکلهاى توى ابرها را باور کرد. کاش مى شد باور کرد که مى شود با دست کردن یک انگشتر قویتر شد. کاش کلاهى بود که آدمها را شجاع مى کرد. کاش شهر اُز و پادشاهش و مترسک بى مغز و شیر بزدل و روبات بى احساس واقعا وجود داشتند. کاش هنوز خوابهاى رنگى مى دیدم. کاش وقتى دخترها را در لباس سفید، با تاج و تور بلندشان مى دیدم باور مى کردم که خوشبختى همیشگى ممکن است. کاش وقتى نوزادها را مى دیدم توى ذهنم نمى آمد که این موجودات دوست داشتنى و بى نظیر یک روز بزرگ و بى مزه مى شوند. کاش معجزه را قبول داشتم هنوز. کاش عصر جمعه اینطور تسخیرم نمى کرد و من هنوز عشق را باور داشتم...