« ما به شبهای تار دل بستیم.»
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، مهندسانه

هفت سال و خورده ای پیش که داشتم مرخصی زایمان می‌گرفتم، تصور جدا ماندن از دفتر و همکارهای آن موقع برایم دردناک بود. یادم است که روز آخر خیلی خودم را کنترل کردم که گریه نکنم. آن موقع اتفاق بزرگی مثل مادر شدن را در پیش داشتم و خیلی نمی‌توانستم به این فکر کنم که چقدر دلم برای همکارها و محیط دفتر تنگ می‌شود. واقعیت این است که آدمهای شاغل بخش بزرگی از وقت مفید روزشان را در محل کارشان می‌گذرانند و به نوعی آدم بیشتر با همکارهایش زندگی می‌کند تا با همسر و بچه اش.

دفتری که این سه سال اخیر در آنجا کار می‌کردم، مال زن و شوهری از دوستانم بود و محیط از اول خیلی دوستانه و گرم بود. برای منی که چهار سال و خورده ای از محیط شرکتهای مشاور دور افتاده بودم و در پوشک و سرلاک و کتابهای «من می‌تونم دست بزنم» و « من می‌تونم لالا کنم.» محصور شده بودم، مثل یک بهشت کوچک بود. جایی که به جای نق نقهای بچه ای که بهم لگد می‌زد، با احترام بهم می‌گفتند: «خانم مهندس» و جایی که نظرم مهم بود و از آن هم مهمتر جایی که هر روز صبح با چهره های دوستانه محصور می‌شدم. حالا بعد از سه سال باز تصمیم گرفته ام که محل کارم را عوض کنم. دردناک است. یک بخش بزرگی از زندگیم تحت الشعاع تصمیمی است که امیدوارم به نفع زندگی حرفه ایم باشد. اما همه اش هم که کار نیست؟ هست؟

در این دفتر جدید، کسی را نمی‌شناسم. از صبح تا بعد از ظهر تقریبا با هیچ کس حرف نمی‌زنم و در حسرت یک صدای دوستانه می‌مانم. دیگر از لبخندهای صبحگاهی آ.،  موهای شرابی و چشمهای درشت ف. و مسخره بازیهای همکار خردادی که پی‌لاینش را گم کرده بود خبری نیست. محیط جدی و سنگین است و سکوت را مدام صدای تلفنهای پیمانکاری می‌شکند که دنبال یک نقشه اجرایی می‌گردد و یکی که پای تلفن دارد توضیح می‌دهد. هدفون توی گوشم، سعی می‌کنم محیط خشک کارم را با لبخندهای دوستانه و آهنگهایی که دوست دارم ملایمتر و دوست داشتنی تر کنم. نشده هنوز.

در این بهمن ماه، که نیمی را در دفتر قدیمی دوستانم و نیم دیگرش را در این شرکت جدید می‌گذرانم، مدام به خودم فکر می‌کنم و اولویتهای زندگیم. اینکه چقدر پیش آمده در زندگیم که شادی را به سادگی قربانی ضرورت کرده ام. مثل همین حالا. همین امروز. یک گوشه از قلبم بال بال می‌زند که بمان. رسوب کن. همینجا خوب است. عقلم خیلی جدی خطابه می‌دهد که راه دور است و روزی یک ساعت رفتن و یک ساعت برگشتن دارد داغانت می‌کند و حقوقت آنقدر کم است که به این زحمت یک ماهه نمی‌ارزد و خودت هم راکد شده ای. می‌دانم که برای این مقطع از زندگی حرفه ایم دارم انتخاب درستی می‌کنم ولی جای خالی دوستانم، دارد در قلبم تیر می‌کشد. حالا، اینجا، کسی حواسش به من نیست. به جای اینکه نقشه های معماری را نگاه کنم دارم می‌نویسم. در اتاق کس دیگری پشت میزی که مال من نیست نشسته ام و دنبال گم شده ای می‌گردم که اینجا نیست.