نمى تواند لیلا را صدا کند، تا اطلاع ثانوى!
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
حوله اش خونیست. یادم باشد عوضش کنم. دیشب آن یکى دندان جلویش هم افتاد. یعنى خودش کند. داد دستم و گفت: "هیچى نمى تونستم بخورم!" بعد جاى خالى دندان خون آمد. غصه خورد، بغض کرد. بعد که خون بند آمد برایم خندید که از دهانى که دو تا دندان جلو ندارد عکس بگیرم و بفرستم براى مادرم. یک ماه و ده روز است که مادرم نیست. دیشب بابا زنگ زد که: "پاشو بیا، نمى خواد غذا درست کنى!" بار آخر که رفتم غر زده بودم که اینجا خیلى خسته مى شوم و انگار کارها تمامى ندارد. گفتم:" تو بیا خانه ى ما" نیامد. بروم سر بزنم بهش. بروم که دهان بى دندان جلوى پسرم را ببیند. دیروز آسمان داشت خاکسترى مى شد دوباره و من افتاده بودم به التماس. " سیاه نشو دوباره بى انصاف، ببین وقتى آبى هستى چه خوبیم!" نشنید یا خودش را زد به کرى. حالمان هم خوب نیست گرچه. امروز باید بروم شرکت جدید. بروم ببینم برایم میز خریده اند یا نه. دلم گرفته و نمى دانم چه مرگم است. مى دانم شاید. دلم یک بهانه ى بزرگ، خیلى بزرگ براى خندیدن مى خواهد. وسط این همه گرانى و دود و تنهایى، دلم مى خواهد بنشینم، آنقدر بخندم که گریه ام بگیرد و بعد دل سیر براى خودم و دنیایم گریه کنم. نه، من افسرده نشده ام. یک موج موقت و لوس است، مى آید، مکث مى کند، سر به سرم مى گذارد و مى گذرد. شما خودتان را ناراحت نکنید!