"کمى آهسته تر زیبا، کمى آهسته تر رد شو..."
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من
یکى از باگهاى بزرگ جهان هستى نداشتن کلید "پاز" است. لحظه هایى که زندگى کامل مى شود، لحظه هایى که دیگر به دود و ترافیک و حقوق آخر ماه و دیکته بچه فکر نمى کنى، وقتهایى که چشمهایت را مى بندى تا لحظه را در عمق وجودت ته نشین کنى، درست همان وقت باید بشود زمان را ایستاند. عقربه هاى لعنتى ساعت را باید بشود متوقف کرد، نمى شود. باید بشود در یک لحظه ى خوب، مکث کرد. خوب مزه مزه اش کرد و با همه جزئیات به خاطرش سپرد. باگ دارد دیگر، این وقتهاى خوب زمان سر مى خورد، عقربه ها دنبال هم مى کنند، حتى ابرها تندتر با باد مى روند و لحظه ى کامل در چشم به هم زدنى دود مى شود و یک عالمه لحظه معمولى به جایش از راه مى رسند. آن وقت دو روز پیش که من غمگین بودم و رانندگى مى کردم، فاصله ى بین دقیقه ها - به جان خودم - به جاى ۶٠ ثانیه، ۶٠ دقیقه شده بود انگار. همه کشتیهاى من غرق شده بودند و من پیر شده بودم و ساعتى که بود ٢ و ۵ دقیقه تازه شده بود ٢ و ۶ دقیقه، لامصّب!