"یک پنجره براى من کافیست"
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: نوستالژی ، «و زخمهای من همه از عشق است»
پشت پنجره ایستادم و به منظره ى کهنه ى روبرویم زل زدم. دانشگاهم هنوز با آن آجرهاى قرمزش و نرده هاى خاکسترى سمت چپم بود و کوه روبرویم. غمى از ناکجا نشسته بود توى دلم. همه ى سالهایى را که عاشقى کرده بودم، یکباره به یاد آورده بودم. پنجره، پنجره ى انتظار من بود. من پشت این پنجره عاشق بوده ام. هزار بار پیشانى داغم را چسبانده ام به خنکى پنجره و جاى پیشانیم شیشه را لک کرده و مادرم غر زده که :" دیروز شیشه را تمیز کردم." پشت پنجره، دل بیست و خورده اى سالگیم داشت شورِ کسى را مى زد که باید از سر بالایى دانشگاه مى آمد اما نمى آمد و دیگر دیر شده بود. صداى بچه اى از جایى در خانه مى آمد. بچه، بچه ى من است. من بزرگ شده ام آنقدر بزرگ که تمام دیشب خواب دیدم که بچه ام لابلاى ماشینها مى دود. من در خواب هم سى و خورده اى سالم بود و آن خانه، سالها بود که خانه ى من نبود. پنجره اما پرتم کرد به سالهاى دور. پنجره حسرت تمام روزهایى را که باید به خنده مى گذشت اما گریه سهمم شده بود در دلم کاشته بود دوباره. فکر کردم یک روز، شاید ده سال دیگر فکر کنم به اینکه چه جوان بودم و چه خوب بود سى و خورده اى ساله بودن و این مرد جوانى که لم داده روى این کاناپه آیا پسرم است یا نه؟