«حس مى کنم لحظه سهم من از برگهاى تاریخ است.»*
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: حسود خانم

خوابم پرید و رفت. مثل یک گنجشک کوچک و بى قرار. درست از روى پلکهاى داغ و سنگینم، پرید توى کنج سیاه اتاق و تا به خودم بجنبم دیگر نبود. اول به روى خودم نیاوردم. پلکها را سفت فشار دادم بهم که یعنى خیالاتى شده ام. خوابِ خوابم یعنى. حتى به خودم تلقین کردم که دارم خواب مى بینم. توى خواب قلبم داشت از عشق مى لرزید. نشد. چشمهایم را باز کردم به پرسه در مجازستانم. فکر کردم به روى خودم نیاورم که چرا خواب از سرم پریده. اما خودم هم مى دانستم نمى شود، نمى توانم. دوستى نوشته بود از لحظه، از ماندن در لحظه، از توانایى ماندن در لحظه. من، منگ ناتوانیم، بى خواب شده بودم. خواستم بگویم این پشت، پشت این سطرهاى مرتب و تایپ شده، زنى نشسته، بى خواب. زنى که همین حالا، حسودانه، غصه اش شده از این حجمِ نامعلومِ نگرانىِ آینده که لحظه هایش را در گرداب بى امانش غرق مى کند. این زن، لحظه را بلد نیست و خوابش هم نمى برد.  *فروغ