«منو بشنو از دور، دلم مى خواهدت...»
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

یک - آشتىِ آشتى با دنیا، راه افتادم در خنکاى ظهر زمستان. شالم آبى بود و لبه هایش بفهمى نفهمى در باد تکان مى خورد. خودم، سرخوش سعى کردم دودى را که نمه نمه کوهها را خاکسترى مى کرد ندید بگیرم و حواسم را بدهم به دور و برم. جلوى کیوسک روزنامه فروشى ماشین سیاه و بزرگى ایستاد، پرادو شاید. پسر پیاده شد و دختر در ماشین ماند. نگاهش کردم، موهاى لخت و سیاه دو طرف صورتش، پوست سفید مهتابى داشت با چشمهاى آبى. زیبایى اش نفس گیر و دخترانه بود. نمى توانستم چشم ازش بردارم. چشمش افتاد به من و لبخند زد. لبخند زدم. حواسش بود که مات زیباییش شده ام. من اما یادم نبود که چشم ازش بردارم. 

دو- سر تقاطع فرمانیه و کامرانیه، دخترک آویزان شده بود از دست مادر بزرگش. پالتوى بنفش و کلاه صورتى. چشمها درشت و بادامى. دست چپش را دراز کرده بود جلوى ماشینها. انگار که بخواهد راه بگیرد. از کنارش که رد شدم دستم را برایش تکان دادم. بچه خندید و دست از کشیدن مادربزرگ برداشت. مادربزرگ هم خندید. رد شدم و از آینه نگاهش کردم. برگشته بود زل زده بود به ریوى سرمه اى کثیفم.

سه- آب زدم به صورتم و صبر کردم تا پاهایم نلرزد. بى فایده بود. اگر از دیوانه شدن سینوزیتم نمى ترسیدم باید پنجره را باز مى کردم صورت خیسم را مى سپردم به باد. باید خودم را آرام نگه مى داشتم. یکى در درونم داشت روى زغالهاى گر گرفته و داغ مى رقصید. انگار صداى "تام تام طبل سیاهان"* را مى شنیدم. دنیا دیوانه شده بود یا من؟

 چهار - "گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید"

 پنج - مادرى که منم دلش شور شام بچه اش را مى زند. خودم، بى حوصله، دراز کشیده ام روى کاناپه ى صورتى و فکر مى کنم از غذاى بیرون خوردن که نمى میریم، مى میریم؟ امیر حوصله بیرون رفتن ندارد. من حوصله ى خانه ماندن. بچه سرش گرم است به بازى. بچه را بهانه کرده ام. خودم گرسنه ام. حتما گرسنه ام که دلم شور مى زند. موها را بعد حمام شانه نکردم و حالا رشته هاى دراز و نامرتب خرمایى پیچیده اند به هم. نگاهشان مى کنم و یک حس نامعلوم قلقلکم مى دهد. یک سالى هست که  موهایم را بیشتر دوست دارم. حتى حالا که روى پیراهن سفیدم مثل مارهاى سیاه و سرگردان سر در گوش هم فرو برده اند و مى گویند:"نوازشمان کن" بخواب دخترکم، شام بچه را بدهم و بیایم دست بکشم روى موهایت.

شش - لوور که بودم، براى اولین بار توى عمرم فهمیدم که ظرفیت درک زیبایى انسان هم محدود است. چشمم پر شده بود از مجسمه هاى ظریف، هنر خالص، شاهکارهاى هنرى و بعد از پنج، شش ساعت از این همه شعف هم خسته شده بودم. روحم از زیبایى خسته شده بود. دلم سایه ى یک درخت را مى خواست با یک نیمکت و یک ساندویچ. دیگر دلم نمى خواست پیکره بى نقص زنانى را که تا ابد در آغوش معشوقشان تراشیده شده بودند تحسین کنم. دلم نمى خواست زل بزنم به رگهاى برجسته ى روى دستهاى مجسمه هاى مرمرى. دلم نمى خواست تعجب کنم از کوچک و سیاه بودن مونالیزاى معروف. دلم مى خواست دنیا ساده باشد. همه چیز دور و برم، ساده باشد.  حالا چرا یاد این موضوع افتادم؟ چرایش نوشتنى نیست. حتى براى شما دوست عزیز.

هفت - چسبانده ام ماشینم را پشت ٢٠۶ یشمى و فکر مى کنم چرا دیشب خوابم نبرد؟ در یک سانتیمترى ماشین ترمز کرده ام. این روزها باید هى به خودم یادآورى کنم که کدام پدال گاز است، کدام ترمز. من کدامم در آینه و سایه ام کدام. این روزها من، خودم را نمى شناسم. یا شاید بهتر باشد اینجور بنویسم که تازه دارم خودم را مى شناسم.