« و با شنیدن یک هیچ مى شوند کدر»
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

براى خودم چاى هفت گیاه دم کرده ام توى قورى سرمه اى کوچولو. آب جوش را که روى برگهاى زرد و صورتى و بنفش مى گیرم عطرشان همه جا را برمى دارد. نبات ندارم. چاى هفت گیاه را هم که با شکلات نمى خورند. چاى را مى ریزم توى لیوان دسته دار. صدایم مى کنند. " پول را ریختم به حسابت، چک کردى؟"، " مامان، مبین ماشینمو نمیده!"، " آخه، خاله..." از توى راهرو مى پیچم توى اتاق خواب. رختها را دیروز که مهمانها رسیدند قایم کردم اینجا. ملحفه ها را تا مى کنم، لباسهاى سینا را تا مى کنم که دیگر کوچک و بامزه نیست و جورابهایش را که گاهى شک مى کنم که مال بچه است. پسرها دوباره صدایم مى کنند. حالا گرسنه شان شده و امیر مى پرسد: " هنوز چاى داریم؟" گیره هاى رنگى لباس توى دستم یاد چاى هفت گیاهم مى افتم که حالا ولرم شده و دیگر بوى گلهایش به مشام نمى رسد. قورى سرمه اى کوچک را آب مى کشم و قورى سفید بزرگ را و زیر قابلمه شام را کم مى کنم. دلم جا مانده، دلم در تکه نامعلومى از امروزم جا مانده و پیشم برنمى گردد. دور و بریها که به سکوتم عادت ندارند، مى پرسند: "خوبى، شیدا؟" خوب نیستم. دلم مى خواهد بشینم روى کاناپه و چاى هفت گیاهم هنوز داغ باشد و نبات داشته باشم. حواس خودم را پرت مى کنم به عصر و چاى و نبات که بهانه نگیرم. بهانه دارم. بهانه ام از جنس روزهایم نیست. بهانه ام دلش گرفته. بهانه ام مى گوید تنها مانده ام. بهانه ام دستم را مى بوسد و به گونه هاى داغش مى چسباند. بهانه ام، شبیه من است و نیست. دارد با چشمهاى قهوه اى سیرش یک عالمه حرف مى زد. من نگاهش مى کنم و چاى ولرم را سرمى کشم و بعد کشوها را دنبال شکلات زیر و رو مى کنم. یک بهانه شیرین لازم دارم. این یکى تلخ است و دلش را نمى توانم به دست بیاورم، آن هم با این خستگى.