خرس قرمز که نه، باز اگر سگ بود یک چیزى!!
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: حسود خانم

دبیرستانى که بودم، هر سال روز ولنتاین همکلاسیها مسخره مان مى کردند که به آزاده کادو مى دهیم. ما که از آن اوشگولهاى درسخوان بودیم و عشق و عاشقى حالیمان نبود، فقط مى دانستیم آزاده، ٢۵ بهمن دنیا آمده و آدم روز تولد دوستش بهش کادو مى دهد دیگر.

چهار پنج سال بعدترش، ولنتاین راهش را باز کرد به زندگیهاى ما. اولین بارش با یک اکیپ دختر و پسر رفته بودیم پیتزا بخوریم. پسرى بود به اسم بهرنگ، قدش بلند بود، چشمهاى سبز کمرنگ داشت -نه از این سبزهایى که دوست دارم-  روبروى من نشسته بود. به من گفت تا حالا ندیده دخترى یک پیتزاى کامل را بخورد. من هم لابد گفتم چشمت روشن. بعد من و رکسانا و بقیه دخترهاى تنهاى بى دیت را مسخره کرد که ولنتاین است خاک بر سرها! و یکى یک کارت تبریک کوچک را تویش نوشت ولنتاین مبارک و داد دست ما.  

سال بعدترش دیگر افتاده بودم توى دام عاشقى و رستوران آفتاب بودیم که قیامت بود آن شب و یادم هست تنها نبودیم. یادم نیست کى همراهمان بود.  دو سال بعدش هم ولنتاین داشتیم، البته هنوز خرسها و توله سگها و بقیه جک و جانورهاى قرمز و حال بهم زن ظهور نکرده بودند و کادوهاى ولنتاین شمعهاى کوچولو بود و شکلات.

سال بعدش دیگر عروسى کرده بودیم و در این فاصله ولنتاین از یک رسم شیرین و بامزه و یک کمى نامربوط تبدیل شده بود به یک موج قرمز عجیب و غریب. یادم هست خسته و بعد ٨ ساعت کار رفتیم لیمو ترش، سر یخچال،  که یاد خودمان بندازیم که بعد عروسى هم مى شود ولنتاین داشت. من خسته بودم، آرایش نداشتم و میز ما تنها میزى بود که رویش گل و خرس قرمز و یک جعبه گنده نبود. تمام وقت زل زده بودیم به دور و برمان که در این یک ساله چه ولنتاین پیشرفت کرده و جل الخالق. ما کجا و اینها کجا و  این شد که ولنتاین از سرمان افتاد.

یک بار دیگر هم مرتکب ولنتاین شدیم. رامین سربازى بود و دسته جمعى رفتیم بیرون که سولماز روز ولنتاین تنها نباشد. پسرها یک و خورده اى سالشان بود و مانا اولین بار بود که شایا را گذاشته بود و آمده بود بیرون و دلش شور مى زد. نادر و شکیبا بى بچه و خوشحال به تلفنهاى گاه و بیگاه من و سولماز که از مادرمان مى پرسیدیم: "سرلاک بهش دادى؟"، "خوابید؟" و " زود میام" لبخند مى زدند. - الان ما بهشان لبخند مى زنیم! - خیلى شیک راه افتادیم رفتیم رستوران آ.اس.پ که گفت بدون رزرو؟ ولنتاین؟ واه و واه و واه! و راهمان نداد. یکى دو جاى دیگر زنگ زدیم که جا نداشتند و آخر رفتیم هتل هیلتون، شام خوبى هم گیرمان نیامد اما خیلى خندیدیم. 

همکارهاى مجرد پارسال مسخره مى کردند که ولنتاین که مال متاهلها نیست. ولنتاین مال ماست و بعد یک کمى بلندتر از همیشه مى گفتند کجا قرار است بروند و دختره ال و بل. ما که سالها بود ولنتاین نداشتیم و جاجو هم بودیم زیر لب مى گفتیم: " ایش،،،" نیمیش ایش بود واقعا و نیم دیگرش حسودى.  دیروز دوستى اسمس تبریک ولنتاین داده بود و من جا خوردم. مثل اولین بارى که سولماز روز مادر را بهم تبریک گفت و من فکر کردم واقعا؟ من مادرم؟ و اشک توى چشمم حلقه زده بود از شوق. براى ولنتاین اشکى نداشتم. فقط فکر کردم ولنتاین است چه بامزه. ما مى رویم خانه گلمریم سوآپ و اگر شد و مشترى داشت، خاطره هاى قدیمى را سوآپ مى کنیم با یک خرسى، توله سگى یا گربه ى قرمزى، ولنتاین تان مبارک، خلاصه!