بستنى شکلاتى و پارک با لاک اضافه
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

خودم و پسرم را مهمان کردم به بستنى شکلاتى کاله، تازه یکى یک قاشق مرباى آلبالو ریختم روش. پسرک نخواست و مربایش را خالى کردم روى بستنى خودم. آسمان یک دست شده خاکسترى روشن. فکر کردم عصر جمعه را با بستنى بدهیم پایین، شیرین و دلچسب. صبح پسرها را راه انداختم و رفتیم پارک. بماند که مبین دو قدم ندویده به نفس نفس مى افتاد و سینا مدام ولو بود روى چمنها. یک ساعت طول کشید تا به حرکت دادن خودشان عادت کردند. بعد دیگر دل نمى کندند از پارک. خیس عرق دنبال یک توپ سبز فسقلى مى دویدند و من دلم شور مى زد که نکند مبین سرما بخورد و یا بیفتد زمین و چه مى دانم امانت است دیگر. آدم هزار جور فکر و خیال مى کند. بچه خودم دروازه بان شده بود، به قول خودش "دروازه" وایستاده بود. دو تا بچه دیگر هم بودند. یکى بور، لاغر و مارمولک طور و فرز، دومى با چشمهاى داغ مشکى و موهاى سیاه و پوست آفتاب سوخته. همین دومى با دستش یکى از خانه هاى روبروى پارک را نشان داد و گفت: "اونجا خونه ماست، بیاین بریم، ما امروز اصلا مهمون نداریم."

 من سردم شده بود از ایستادن و دلم هم نمى آمد پسرها را از حال خوششان در بیاورم. دلم چاى مى خواست و ولو شدن روى چمن. چاى که نداشتم. با بارانىِ نوى سبز کمرنگ هم که نمى شد روى چمن ولو شد. پسرها در بند این چیزها نبودند. پسر خودم خوابیده بود روى زمین و انگار داشت روى چمنها شنا مى کرد. زانوى راست شلوار جین نوى مبین سبزِ سبز بود از لکه ى چمن. آن دو تاى دیگر هم مدام مى افتادند و بلند مى شدند و باز مى دویدند.  به پسرها حسابى خوش گذشت. دم رفتن حتى غر هم زدند که دلمان مى خواست باز هم بازى کنیم. من، سبک شده بودم مثل پر، از هواى خنک زمستان، از تماشاى بچه ها، از اطمینان بودنِ کسى انگار و راه افتادم طرف ماشین. تمام راه، توى ترافیک، فکر کردم تا حالا هم همه اش این همه کسالت تقصیر خودم بوده. منتظرم یکى بیاید و به دادم برسد، این همه سال. حواسم به زنِ تواناىِ توى آینه ها نیست. دیروز دوستان و ولنتاین، امروز پارک و بستنى شکلاتى و تازه مى خواهم ناخنهایم را مرتب کنم و لاک قرمز بزنم براى عروسىِ شب، خیلى خوشحال، خیلى هم قرتى!