شیشه ى عمر منى بزغاله!
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: من و پسرم ، غر می‌زنم، پس هستم

یک - درست قبل از اینکه بیایم دنبال سینا، داشتم پاى تلفن مى گفتم: "سینا از مدرسه دل نمى کند این روزها." هنوز از لاى در بزرگ مدرسه سرک نکشیده بودم که روبرویم سبز شد، با گونه هاى گل انداخته، چشمهاى بى حال: "مامان بریم. گلوم خیلى درد مى کنه. فردا هم مدرسه نمیام." فردا؟ گلودرد؟مدرسه نرفتن؟ فردا اولین جلسه مهمم را در شرکت جدید دارم و باید حتما باشم. بچه این چه وقت مریض شدن بود، آخر؟ تمام راه تا خانه حرف نزد. لباسش را که عوض کرد، تقریبا به زور خواباندمش توى تخت و فورى خوابش برد. حالا دراز کشیده ام کنارش. به صداى خرخرش گوش مى کنم و دعا مى کنم که بى حالیش از خستگى باشد، نه بیمارى.

دو- غر زده بودم براى دوستان که گاهى سینا خیلى حرصم مى دهد، بابت درس و مشق. بس که دل نمى دهد و تکان تکان مى خورد و ده بار مدادش را مى اندازد زمین تا چهار خط دیکته بنویسد. گفته بودند گاهى درسش را بسپار به پدرش. پنجشنبه جلسه داشتم و سینا را با پلى کپى آخر هفته اش سپردم به پدرش. تا امروز صبح هم نتیجه کار را چک نکرده بودم. صبح با دیدن غلطهاى دیکته اى وحشتناک "چپان" و "که ناره" صدایم درآمد که مگر مشقش را چک نکرده اى. امیر گفت: "گفتى پلى کپى را حل کند، نگفتى که چک هم بکن." از کدام سیاره بودند؟مریخ؟